درود مهمان گرامی! ثبت نام

این یک اطلاعیه همگانی است!

آمار انجمن
برترين سپاس شده ها
صلحاء 4
مهناز 2
مريم يكتا 1
saba80 0
kohanpishe 0
جديدترين کاربران
kohanpishe 4-24
Rorara 3-23
roydaran1 3-7
ghaemi 2-29
jokergreen0220 2-24
بيشترين پاسخ ها
  حرف های خودما... 2528
  عکس روز 1083
  شعر 782
  ختم صلوات روز... 694
  اخبار 648
برترين ارسال کنندگان
asalkhatoon 18578
صلحاء 11629
مهناز 10955
آبجی مرجان 9249
اعظم بانو 4712
بيشترين بازديدها
  حرف های خودما... 448249
  عکس روز 271984
  بازي با كلمات... 265522
  اولين كلمه اي... 225097
  اخبار 179898
برترين اعتبارگيرنده ها
administrator 0
صلحاء 0
saba80 0
مهنا 0
سلاله 0
آخرين ارسال ها
موضوع تاريخ, زمان  نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  مشکل با موضوع رقص دخترم 5-2, 15:58 ناز بانو ناز بانو هر چه می خواه...
  پیشنهادات برای پر رونق شد... 12-7, 19:42 باران20 باران هر چه می خواه...
  خیرات اموات 12-7, 19:35 صلحاء باران هر چه می خواه...
  صیغه موقت 12-5, 19:00 باران باران هر چه می خواه...
  احكام كودك در هفته اول تو... 12-5, 18:23 صلحاء باران شیرخوارگی
  علت دعوای عروس و مادر شوه... 12-5, 18:09 صلحاء باران ایین همسرداری
  سیاست های زنانه 12-5, 17:58 صلحاء باران ایین همسرداری
  لباس عید 12-5, 15:26 yafa yafa بچه داری
  نرم افزار سایت ساز 11-9, 13:31 SaaRaa SaaRaa " ارائه نرم ا...
  حرف های خودمانی 10-25, 12:31 مهناز SaaRaa حرف های خودما...
  اوتمیل 10-10, 10:36 مهناز مهناز صبحانه و دسر


امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اول مهر - بازگشایی مدارس گرامی باد
#11
روز 31 جشن شوفه های سبحان بود داشتم از استرس میمردم ولی باید میخندیدم و نشون میدادم چقدر خوشحالم از مدرسه رفتنش

خونه رو تزیین رده بودم ( عکساشو میذارم) و کلی ذوق الکی از خودم نشون دادم

اصلا دوست نداشتم ساعت 8 بشه ولی شد

حاضرش کردیم و از زیر قران ردش کردم و خانوادگی از خونه رفتیم به سمت مدرسه تا مدرسه 4 قل و ایت الکرسی میخوندم و صلوات میفرستادم

دستشو محکم گرفته بودم و فک میکردم میخوان ازم بگیرنش

خلاصه رسیدیم مدرسه و اونجا هم بچه ها رو از زیر قران رد کردند و اسفند دود کردند و با والدین وارد مدرسه شدند

حالا من همش دلهره داشتم نگن والدین برن خونه که الحمدلله نگفتن

بچه ها تو حیاط بازی میکردن و سبحان پیش من بود قران خوندن و مدیر و ناظم صحبت کردند

بچه ها رو که دیدم یکم اروم شدم دیدم چقدر پاک و صافن البته توشون شر هم بود ولی کم

خلاصه موقع کلاس بندی شد و اسم سبحان و خوندن و رفت تو صف با صف رفتند تو کلاس و از اعماق وجود و از ته قلبم سپردمش به خدا

اصلا فک نمیکردم اینقدر از مدرسه رفتنش بدم بیاد ولی چاره ای نداشتم و تنها کسی که از درونم اگاه بود و میدونست تو دلم دارم گریه میکنم مجبورم با خنده برای سبحان دست تکون بدم خدا بود . همونجا سبحان و سپردم به خدا و امام زمان(عج)

رفتند سر کلاس و ما همچنان تو حیاط بودیم و مدیرشون داشت صحبت میکرد و من همش ساعت و نگاه میکردم که سبحان کی میاد

که دیدم با بچه ها خنده کنون داره میاد

وقتی دیدم بهش خوش میگذره و اینقدر دوست داره اروم شدم

با هم اومدیم خونه و مهمونام رسیدن و براش جشن گرفتم

خدیا مراقب همه بچه ها باش
پاسخ
#12
صلحاجون خیلی خوشحالم واست

فقط لطفا یه کاری براش بکن بذار روزای اول یا حتی تمام سال اول برات حرف بزنه

برای یه بچه خیلی آرام بخشه اینکار نه اینکه مثلا داری غذا درست میکنی به حرفش گوش بدی ها نه

واسش وقت بذار مثلا قبل از خواب یه ساعت به حرفاش گوش بده این یه تجربه است که هم خودم از کوچیکیام یادمه هم برای بچه ی یکی از فامیلامون امتحان کردم

خیلی لذت بخشه بهتم ارامش میده که تو مدرسه چه خبرایی هست

البته ببخشید ها شما مادرشی و بزرگ منی ولی واقعا دلم نمیخواد یه بچه مدرسه رو بهتر از خونه بدونه اینجوری همیشه تنهاس
"دلتنگی"،
هرگز بهانه خوبی برای تکرار یک " اشتباه " نیست...!
پاسخ
#13
قربونت برم ممنونم از پیشنهادت

اتفاقا سبحان دقیقا همینجوریه و وقتی از کلاس زبان میاد یک ساعت و در عرض سه ساعت برام توضیح میده و خودش بهم میگه دوست دارم به حرفام توجه نی و منم کاملا گوش میدم

به قول شما برای خودم هم ارامش بخشه

ممنونم از راهنمایی خوبت عسلم
پاسخ
#14
صلحاء نوشته است:قربونت برم ممنونم از پیشنهادت

اتفاقا سبحان دقیقا همینجوریه و وقتی از کلاس زبان میاد یک ساعت و در عرض سه ساعت برام توضیح میده و خودش بهم میگه دوست دارم به حرفام توجه نی و منم کاملا گوش میدم

به قول شما برای خودم هم ارامش بخشه

ممنونم از راهنمایی خوبت عسلم

خوش به حالت شده پس صلحا جون. وحید که ندرتا چیزی از مدرسه تعریف کنه. هر چی هم که من ازش بپرسم جوابش یا نمیدونمه یا یادم نیست. اگه هم بخوام زیادی سین جیمش کنم کلافه میشه. دو سال پیش که مدرسه را شروع کرد آنقد دلم می خواست بدونم تو لحظه لحظه مدرسه اشون چی می گذره ولی هر کاری کردم موفق نشدم که از دهنش حرف بکشم. البته اگه به من رفته باشه خیلی هم تعجبی نداره. من هم چیز زیادی از مدرسه برای مامانم تعریف نمی کردم. هنوز هم اهل درد دل نیستم متاسفانه.
صَبْراً بَنِي الْكِرَامِ فَمَا الْمَوْتُ إِلَّا قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِكُمْ عَنِ الْبُؤْسِ وَ الضَّرَّاءِ إِلَى الْجِنَانِ الْوَاسِعَةِ

اى بزرگ زادگان! [SIZE=4]صبور باشيد! زيرا مرگ نظير يك پلى است كه شما را از اين رنج و سختى‏هاى دنيوى عبور مي دهد و داخل بهشت وسيع و نعمت‏هاى هميشگى مي نمايد.[/SIZE]

(صبر تنها راه رسیدن به درجات متعالی است)

از آخرین فرمایشات امام حسین علیه السلام خطاب به اصحاب کربلا
پاسخ
#15
بله گلم حداقل اینجوری میفهمم تو مدرسه چه اتفاقی افتاده و چه خبر بوده

شما خیلی سختت میشه که اینجوری

البته بیشتر بچه ها نمیان تعریف نن اکثر مامانای دوستای سبحانم میگفتن
پاسخ
#16
سختی اش که خیلی سخته. همش احساس می کنم تو تاریکی هستم. نمی دونم چه خبره. فقط دلم به خدا خوشه که ان شاء الله نگهبانش باشه.
صَبْراً بَنِي الْكِرَامِ فَمَا الْمَوْتُ إِلَّا قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِكُمْ عَنِ الْبُؤْسِ وَ الضَّرَّاءِ إِلَى الْجِنَانِ الْوَاسِعَةِ

اى بزرگ زادگان! [SIZE=4]صبور باشيد! زيرا مرگ نظير يك پلى است كه شما را از اين رنج و سختى‏هاى دنيوى عبور مي دهد و داخل بهشت وسيع و نعمت‏هاى هميشگى مي نمايد.[/SIZE]

(صبر تنها راه رسیدن به درجات متعالی است)

از آخرین فرمایشات امام حسین علیه السلام خطاب به اصحاب کربلا
پاسخ
#17
سلام گلهای من
تبریکات فراوان به همه سال اولی ها مدرسه و دانشگاه بخصوص کوچولوهای گل
گل یخ جون تبریک برای شما انشا الله سال خوب و پر باری داشته باشی
پاسخ
#18
آبجی مرجان نوشته است:سختی اش که خیلی سخته. همش احساس می کنم تو تاریکی هستم. نمی دونم چه خبره. فقط دلم به خدا خوشه که ان شاء الله نگهبانش باشه.


واقعا هم سخته . ان شالله خدا حافظ و نگهدارشون باشه
پاسخ
#19
ممنونم فائضه خانمی
پاسخ
#20
:chuncky:سال اولی ها مبارکتون باشه:chuncky:
[SIGPIC][/SIGPIC]
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان