درود مهمان گرامی! ثبت نام

این یک اطلاعیه همگانی است!

آمار انجمن
برترين سپاس شده ها
صلحاء 4
مهناز 2
مريم يكتا 1
saba80 0
kohanpishe 0
جديدترين کاربران
kohanpishe 4-24
Rorara 3-23
roydaran1 3-7
ghaemi 2-29
jokergreen0220 2-24
بيشترين پاسخ ها
  حرف های خودما... 2528
  عکس روز 1083
  شعر 782
  ختم صلوات روز... 694
  اخبار 648
برترين ارسال کنندگان
asalkhatoon 18578
صلحاء 11629
مهناز 10955
آبجی مرجان 9249
اعظم بانو 4712
بيشترين بازديدها
  حرف های خودما... 448252
  عکس روز 271985
  بازي با كلمات... 265526
  اولين كلمه اي... 225099
  اخبار 179900
برترين اعتبارگيرنده ها
administrator 0
صلحاء 0
saba80 0
مهنا 0
سلاله 0
آخرين ارسال ها
موضوع تاريخ, زمان  نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  مشکل با موضوع رقص دخترم 5-2, 15:58 ناز بانو ناز بانو هر چه می خواه...
  پیشنهادات برای پر رونق شد... 12-7, 19:42 باران20 باران هر چه می خواه...
  خیرات اموات 12-7, 19:35 صلحاء باران هر چه می خواه...
  صیغه موقت 12-5, 19:00 باران باران هر چه می خواه...
  احكام كودك در هفته اول تو... 12-5, 18:23 صلحاء باران شیرخوارگی
  علت دعوای عروس و مادر شوه... 12-5, 18:09 صلحاء باران ایین همسرداری
  سیاست های زنانه 12-5, 17:58 صلحاء باران ایین همسرداری
  لباس عید 12-5, 15:26 yafa yafa بچه داری
  نرم افزار سایت ساز 11-9, 13:31 SaaRaa SaaRaa " ارائه نرم ا...
  حرف های خودمانی 10-25, 12:31 مهناز SaaRaa حرف های خودما...
  اوتمیل 10-10, 10:36 مهناز مهناز صبحانه و دسر


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شعر
#41
یه روزی روزگاری
دو تا بچه بسیجی
نمیدونم کجا بود
تو فکه یا دوعیجی


تو فاو یا شلمچه
تو کرخه یا موسیان
مهران یا دهلران
تو تنگه حاجیان


تو اون گلوله بارون
کنار هم نشستند
دست توی دست هم
با هم جناق شکستند


با هم قرار گذاشتند
قدر هم رو بدونن
برای دین بمیرن
برای دین بمونن


با هم قرارگذاشتن
که توی زندگیشون
رفیق باشن ولیکن
اگر یه روز یکیشون


پرید و از قفس رفت
اون یکی کم نیاره
به پای این قرارداد
زندگیشو بذاره


سالها گذشت و اما
بسیجی های باهوش
نمی ذاشتن که اون عهد
هرگز بشه فراموش


یه روز یکی از اون دو
یه مهر به اون یکی داد
اون یکی با زرنگی
مهر و گرفت و گفت:«یاد»


روز دیگه اون یکی
رفت و شقایقی چید
برد و داد به رفیقش
صورت اونو بوسید


گل روگرفت و گفتش:
بسیجی دست مریزاد
قربون دستت داداش
گل رو گرفت وگفت:«یاد»


عکس های یادگاری
جوراب های مردونه
سربندهای رنگارنگ
انگشتری و شونه


این می داد به اون یکی
اون یکی به این می داد
ولی هر کی می گرفت
می خندید و می گفت:«یاد»


هی روزها و هفته ها
از پی هم می گذشت
تا که یه روز صدایی
این طور پیچید توی دشت


یکی نعره می کشید:
عراقی ها اومدن
ماسکاتون رو بذارین
که شیمیایی زدن


از اون دوتا یکیشون
در صندوقو گشود
ماسک خودش بود ولی
ماسک رفیقش نبود


دستشو برد تو صندوق
ماسک گازشو برداشت
پرید روی صورت
دوست قدیمی گذاشت


همسنگر قدیمش
دست اونو گرفتش
هل دادبه سمت خودش
نعره کشید و گفتش:


چرا می خوای ماسکتو
رو صورتم بذاری
بذار که من بپرم
تو دو تا دختر داری


ولی اون این جوری گفت:
تورو به جان امام
حرف منو قبول کن
نگو ماسک رو نمی خوام


زد زیر گریه و گفت:
اسم امامو نبر
ماسکو رو صورت بذار
آبرو ما رو بخر


زد زیر گوشش و گفت:
کشکی قسم نخوردم
بچه چرا حالیت نیست
اسم امام رو بردم


اون یکی با گریه گفت:
فقط برای امام!
ولی بدون بعد تو
زندگی رونمی خوام!


ماسکو رفیقش گرفت
گاز توی سنگر اومد
وقتی می خواست بپره
رفیقشو بغل زد


لحظه های آخرین
وقتی میرفتش از هوش
خندید و گفت: برادر
«یادم تو را فراموش»


آهای آهای برادر
گوش بده با تو هستم
یادت میاد یه روزی
باهات جناق شکستم


تویی که روزمرگیت
توی خونه نشونده
تویی که بعد چند سال
هیچی یادت نمونده


عکس های یادگاری
جوراب های مردونه
سربندهای رنگارنگ
انگشتری و شونه


هر چی روبهت میدم
روی زمین میندازی
میگی همش دروغ بود
«یاد» نمی گی، میبازی
پاسخ
#42
:'( :'(
صَبْراً بَنِي الْكِرَامِ فَمَا الْمَوْتُ إِلَّا قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِكُمْ عَنِ الْبُؤْسِ وَ الضَّرَّاءِ إِلَى الْجِنَانِ الْوَاسِعَةِ

اى بزرگ زادگان! [SIZE=4]صبور باشيد! زيرا مرگ نظير يك پلى است كه شما را از اين رنج و سختى‏هاى دنيوى عبور مي دهد و داخل بهشت وسيع و نعمت‏هاى هميشگى مي نمايد.[/SIZE]

(صبر تنها راه رسیدن به درجات متعالی است)

از آخرین فرمایشات امام حسین علیه السلام خطاب به اصحاب کربلا
پاسخ
#43
من با تو هرگز
سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم
سلام ای خنجر حرفای مردم
سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز
آخه این بار شده من با تو هرگز
نمی خوام حالتو حتی بدونم
تعجب می کنی آره همونم
همونی که زمونی قلبشو باخت
همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت
همونی که برات هر لحظه می مرد
که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود
اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم
ولی دیگه گذشت اون حرفا ،‌ خانوم
تعجب می کنی آره عجیبه
می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟
با این نامردیات بازم باهاتم ؟
برات کافی نبود حتی جوونیم
تموم شد آره گم شد مهربونیم
دیگه هر چی کشیدم بسه دختر
نمی بینیم همو این خوبه ،‌ بهتره
دیگه بسه برام هر چی کشیدم
فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
دریغ از یک نگاه عاشقونه
دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست
اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟
چیه توهین به ذات محترم شد ؟
دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ
که عشق ما رسید به سد هرگز

مریم حیدر زاده
پاسخ
#44
از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم

دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را

آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت :
« او یک زن ساده لوح عادی بود »

در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم

دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در بدر نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم


در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمی رانم

فروغ فرخ زاد
البته فروغ خانوم تو شعر هاشون لطف زیادی داشتن مجبور شدم بسیـــــــــــار سانسور کنم ;D
.<br />.<br />عجب صبری خدا دارد !<br /><br />اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان، هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ، آواره و دیوانه میکردم
پاسخ
#45
دکتر علی شریعتی

احساس

من اکنون احساس می کنم ،

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،

تنها مانده ام .

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.

و خود را می نگرم

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است .

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو این جا چه می کنی ؟

امروز به خودم گفتم :

من احساس می کنم ،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین ....
.<br />.<br />عجب صبری خدا دارد !<br /><br />اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان، هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ، آواره و دیوانه میکردم
پاسخ
#46
تو ننگ عربي سيد حسن
نام تو را بايد
از فهرست اعراب شايسته خط بزنيم
تو به جاي آنکه در ايوان ويلاي ساحلي ات
لم بدهي و چرت تابستاني ات را
با دود قليان مفرح کني
تفنگ به دست مي گيري
و از پشت تريبون المنار
با نعره هايت
چرت ما را پاره مي کني
تو هيچ شباهتي به اعراب بزرگ نداري سيد حسن
نه شکمت آن اندازه است
که از پشت دشداشه هاي سفيد
وقار عربيت را نمايان کند
و نه چفيه و عقال داري
تازه عمامه ي سياه سرت مي گذاري
ما را به ياد خميني مي اندازد
تو ننگ عربي سيد حسن
به جاي آنکه در حرمسرايت بگردي
و رقص مماليک گرجي و اوکرايني ات را تماشا کني
تا فردا در بهشت
براي مغازله با حوريان آماده باشي
در مخفيگاهت
که نمي دانيم کجاست
مي نشيني و نهج البلاغه مي خواني
تو کافر شده اي سيد حسن
و بر ماست که تو را به يهوديان اهل کتاب بسپاريم
فقط به رسم مردان بزرگ عرب صادق باش و بگو
برد موشکهايت
به رياض که نمي رسد؟


.<br />.<br />عجب صبری خدا دارد !<br /><br />اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان، هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ، آواره و دیوانه میکردم
پاسخ
#47
مهمان
امشب آن حسرت دیرینه من
در بر دوست به سر می آید
در فروبند و بگو خانه تهی است
زین سپس هر که به در می آید

شانه کو تا که سر و زلفم را
در هم و وحشی و زیبا سازم
باید از تازگی و نرمی و لطف
گونه را چون گل رویا سازم

سرمه کو تا که چو بر دیده کشم
راز و نازی به نگاهم بخشد
باید این شوق که در دل دارم
جلوه بر چشم سیاهم بخشد

چه بپوشم که چو از راه آید
عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگویم که ز سحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد

آه ای دخترک خدمتکار
گل بزن بر سر و سینه من
تا که حیران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق دیرینه من

آه گویی ز پس پنجره ها
بانگ آهسته ی پا می آید
ای خدا ، اوست که آرام و خموش
بسوی خانه ما می آید

[تصویر:  57.gif][تصویر:  57.gif][تصویر:  57.gif]
.<br />.<br />عجب صبری خدا دارد !<br /><br />اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان، هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ، آواره و دیوانه میکردم
پاسخ
#48
کتایون نوشته است:تو ننگ عربي سيد حسن
نام تو را بايد
از فهرست اعراب شايسته خط بزنيم
تو به جاي آنکه در ايوان ويلاي ساحلي ات
لم بدهي و چرت تابستاني ات را
با دود قليان مفرح کني
تفنگ به دست مي گيري
و از پشت تريبون المنار
با نعره هايت
چرت ما را پاره مي کني
تو هيچ شباهتي به اعراب بزرگ نداري سيد حسن
نه شکمت آن اندازه است
که از پشت دشداشه هاي سفيد
وقار عربيت را نمايان کند
و نه چفيه و عقال داري
تازه عمامه ي سياه سرت مي گذاري
ما را به ياد خميني مي اندازد
تو ننگ عربي سيد حسن
به جاي آنکه در حرمسرايت بگردي
و رقص مماليک گرجي و اوکرايني ات را تماشا کني
تا فردا در بهشت
براي مغازله با حوريان آماده باشي
در مخفيگاهت
که نمي دانيم کجاست
مي نشيني و نهج البلاغه مي خواني
تو کافر شده اي سيد حسن
و بر ماست که تو را به يهوديان اهل کتاب بسپاريم
فقط به رسم مردان بزرگ عرب صادق باش و بگو
برد موشکهايت
به رياض که نمي رسد؟

یه مرد واقعی
یه اقا
یه مومن
پاسخ
#49
منم خیلی ازش خوشم میاد
.<br />.<br />عجب صبری خدا دارد !<br /><br />اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان، هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ، آواره و دیوانه میکردم
پاسخ
#50
[در دل من چيزيست
مثل يك بيشه ي نور
مثل خواب دم صبح دم
و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بروم تا ته دشت
بروم تا سر كوه
دورها آوايي ست كه مرا مي خواند...
[تصویر:  13.gif]
انسان سه راه دارد:<br /> راه اول از اندیشه می‌گذرد،این والاترین راه است.<br /> راه دوم از تقلید می‌گذرد، این آسان‌ترین راه است.<br /> و راه سوم از تجربه می‌گذرد، این تلخ‌ترین راه است.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان