درود مهمان گرامی! ثبت نام

این یک اطلاعیه همگانی است!

آمار انجمن
برترين سپاس شده ها
صلحاء 4
مهناز 2
saba80 0
stones robes 0
سلاله 0
جديدترين کاربران
stones robes 1-29
nire 11-2
jsmithq0 10-19
royka 10-18
medisa 10-15
بيشترين پاسخ ها
  حرف های خودما... 2528
  عکس روز 1083
  شعر 782
  ختم صلوات روز... 694
  اخبار 648
برترين ارسال کنندگان
asalkhatoon 18578
صلحاء 11629
مهناز 10955
آبجی مرجان 9249
اعظم بانو 4712
بيشترين بازديدها
  حرف های خودما... 416579
  عکس روز 257186
  بازي با كلمات... 250346
  اولين كلمه اي... 216839
  اخبار 165331
برترين اعتبارگيرنده ها
administrator 0
صلحاء 0
saba80 0
مهنا 0
سلاله 0
آخرين ارسال ها
موضوع تاريخ, زمان  نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  مشکل با موضوع رقص دخترم 5-2, 15:58 ناز بانو ناز بانو هر چه می خواه...
  پیشنهادات برای پر رونق شد... 12-7, 19:42 باران20 باران هر چه می خواه...
  خیرات اموات 12-7, 19:35 صلحاء باران هر چه می خواه...
  صیغه موقت 12-5, 19:00 باران باران هر چه می خواه...
  احكام كودك در هفته اول تو... 12-5, 18:23 صلحاء باران شیرخوارگی
  علت دعوای عروس و مادر شوه... 12-5, 18:09 صلحاء باران ایین همسرداری
  سیاست های زنانه 12-5, 17:58 صلحاء باران ایین همسرداری
  لباس عید 12-5, 15:26 yafa yafa بچه داری
  نرم افزار سایت ساز 11-9, 13:31 SaaRaa SaaRaa " ارائه نرم ا...
  حرف های خودمانی 10-25, 12:31 مهناز SaaRaa حرف های خودما...
  اوتمیل 10-10, 10:36 مهناز مهناز صبحانه و دسر


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شعر
#21
آقــا سلــام، دخــتـــری از نــسل سوّمــم

سر تا به پای، هق هق و قدری تبسمم

شــعـــرم دخــیــل بـسـتــه بــه تـالار آیـنه

هـمــسایــه بـا طـواف پـریشـان مردمم

گــفــتــی تــمــام رویــش بـاران نصیب من

گـفـتـی کــه خاک بـاشم و حـالا تیمّمم

آب از ســرم گــذشتــه کـه مـثـل ستاره‌ها

مــابــیــن آسمــان و زمیـن، کـاملاً گُمم

در کـوچــه‌هــای نـیـمه شب آواز می‌شوم

تــا نـبـض شهـــر پــر شـود از هر ترنّمم

مادر سری کشید به احساس شعر و گفت

وقــتـی تـو سومـی، منِ دیوانه چندمم؟

ارثش به من رسیده که چون موج سرکشم

حـس می‌کـنـم شبیه خودش در تلاطمم

وقتـی هــمـه بـه فـکر شفـایند و من جنون

پس هی جنون به من بده آقای هشتمم

بـا عــرض مــعــذرت بــه بــزرگـی قبول کن

از مـادری کــبــوتــر و از مــن کــه گندمم
پریسا مقصودی، نیشابور
پاسخ
#22
می نویسم اما...
هیچ کس نیست بخواند یک بار
لرزش دستم را
آن زمانی که به اسم تو رسید...
آنچه که میخوانند
نام توست بر تن احساس سپهر...
می نویسم اما...
آنچه را در دل من می گذرد
در میان تپش ثانیه ها
پای لبریزی اشک از چشمم
با هم آغوشی یک بغض سیاه
می نویسم که کسی تا هستم
نتواند ز میان بردارد
حرف عشقم را از پیکر تب دار شبم...
می نویسم اما...
تویی آن واژه که در باغ زمان گم کردم
می نویسم اما...
بی تو ماندم تنها...
...
تنها...
تنها...
تنها...
«شکوه دنیوی»
شکوه دنیا همچون دایره ای است بر روی آب
که هردم بر پهنای خود می افزاید
و در منتهای وسعت هیچ می شود.

ویلیام شکسپیر – هنری ششم، 1، 2
Vanity of Glory
Glory is like a circle in the water
Which never ceaseth to enlarge itself
Till by broad spreading it disperse to nought
Shakespear, King Henry VI, I, II

بر گرفته از کتاب «در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای

پاسخ
#23
اَللهُمَ عَجِل لِوَلیکَ الفَرَج
یوسف شود آن کس که خریدار تو باشد
عیسی شود آن خسته که بیمار تو باشد
گر خاک شود، سُرمۀخاموشی سیل است
آن سینه که گنجینۀ اسرار تو باشد
هر چاک قفس از تو خیابان بهشتی است
خوش وقت اسیری که گرفتار تو باشد
سیلاب قیامت به نظر موج سراب است
آن را که نظر والۀ رفتار تو باشد
بر چهرۀ گل پای چو شبنم نگذارند
آن راهروی را که به پا خار تو باشد
خوابی که به از دولت بیدار توان گفت
خوابی است که درسایۀ دیوارتو باشد
از چشمۀ خورشید جگر سوخته آید
هر دیده که لب تشنۀ دیدار تو باشد
در رشته کشد گوهر خورشیدِ نگاهش
چشمی که به رخسار گُهر بار تو باشد
صائب اگراز خویش توانی بِدَر آمد
این دایره ها نقطۀ پرگار تو باشد
پاسخ
#24
فریب ما مخور اقا دروغ میگوییم

به جان حضرت زهرا دروغ میگوییم

چه ناله ای چه فراقی چه درد هجرانی

نیا نیا گل طاها دروغ میگوییم

تمام چشم براهی و انتظار و فراق

و ندبه های فرج را دروغ میگوییم

دلی كه مامن دنیاست جای مولا نیست

اسیر شهوت دنیا دروغ میگوییم

زبان سخن ز تو گوید ولی برای مقام

به پیش چشم خدا هم دروغ میگوییم

كدام ناله غربت كدام درد فراق

قسم به ام ابیها دروغ میگوییم

خلاصه ای گل نرگس كسی به فكر تو نیست

و ما به وسعت دریا دروغ میگوییم

مرا ببخش عزیزم كه باز میگویم

نیا نیا گل طاها دروغ مي گوييم !




ولی نه؛ بیا بیا گل طاها دروغ میگوییم...

[تصویر:  image.aspx]
پاسخ
#25
ادتان هست که احساس خطر می کردید؟
از کلامی که دروغش خواندید،
از جماران و کلام پیرش که تو فریاد زدی گم شده است.

این خطر چیست؟ کدامین احساس؟

انعکاس رخ چون آینه روح خدا و آتش؟
هر کلامش که بریدید و به دلخواه از آن راه بجویید، خطر می دانی؟

هلهله در غم سالار شهیدان، آتش دامن غمبار سیاهی عزا هم خطری آیا هست؟
آتش و صفحه قرآن را چه؟
سنگباران عزادار حسین بن علی را تو خطر می دانی؟

با توام مرد! که انگار به خواب ابدی مهمانی.

یادتان هست؟! تبارت به همان خیمه تنهای غم انگیزترین لحظه تاریخ شباهت دارد؟
یادتان هست چرا چادر خاکی؟ در و دیوار؟ کبودی بر چشم؟
یادتان هست که صفین، که قرآن، نیزه؟
یادتان هست که کربی و بلایی بودست؟
یادتان هست که لعنت کردند، تا دم صبح ابد، هر که را «حاربهم» تیغ کشیدست و "ولی" گم کرده است؟

تو اگر یادت نیست،
یادمان هست که چندین فرسنگ مانده تا داغ ترین هرم عطش، فتنه را بن بکنیم،
خولی و شمر و یزید و عمر سعد، نه که در کرب و بلا،
بلکه قبل از حکمیت، ما به عمار، به مالک بسپاریم و علی، پور علی، شاد کنیم.

تو اگر یادت نیست، این به خاطر بسپار.

پاسخ
#26
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

فريدون مشيری
«شکوه دنیوی»
شکوه دنیا همچون دایره ای است بر روی آب
که هردم بر پهنای خود می افزاید
و در منتهای وسعت هیچ می شود.

ویلیام شکسپیر – هنری ششم، 1، 2
Vanity of Glory
Glory is like a circle in the water
Which never ceaseth to enlarge itself
Till by broad spreading it disperse to nought
Shakespear, King Henry VI, I, II

بر گرفته از کتاب «در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای

پاسخ
#27
بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت ...


.<br />.<br />عجب صبری خدا دارد !<br /><br />اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان، هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ، آواره و دیوانه میکردم
پاسخ
#28


بعد رفتم به سراغ چمدان های قدیمی

عکس های من و دلتنگی یاران صمیمی

روزهایی همه محبوس در انباری خانه

خاطراتی همه زندانی در دفتر سیمی

رفته بودم به چهل سالگی غربت بابا

با همان سوز که می گفت: خدایا تو کریمی

مشهد و عکس پدر، ضامن آهو و دل من

گریه هم پاک نکرد از دل من گرد یتیمی

تازه همسایۀ باران و خیابان شده بودیم

کاشی چاردهم روبروی کوی نسیمی

عشق را تجربه می کردم در ساعت انشا

شعر را تجزیه می کردم در دفتر شیمی

نام هایی که نه در خاطره ماندند و نه در دل

ساعت جبر شد و غرغر استاد عظیمی

اردوی رامسر و گم شدنم در شب مجنون

رقص موسای عرب، خندۀ مسعود کریمی

این یکی هست ولی از همۀ شهر بریده

آن یکی را سرطان کشت، سلامی ... نه، سلیمی

این یکی عشق هدایت داشت با عشق فرانسه

آن یکی قصه نویسی شد در حدّ حکیمی

آن یکی پنجره ای وا کرد از غربت فکّه

این یکی ماند گرفتندش در خانۀ تیمی

این یکی باز منم شاعر دلتنگی یاران

این یکی باز منم در چمدان های قدیمی...



اسفند 1388

علی رضا قزوه
مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم/ هوا داران کویش را چو جان خویشتن دارم
پاسخ
#29
بــهــار بی گل نرگس شبیه پاییز است
و بـی تــو کلِ زمانهایمان غم‌ انگیز است
بیــا کـه مـنجمدانه قیام ممکن نیست
بــیــا کـه سهم زمین از بهار ناچیز است
بــه ذوالفـقــاز قسم تارومار شد خوبی
بــه ذوالـفقاز قسم چنگهایشان تیز است
شـتـاب کـن و تـــبــر را بــگیـر ابراهیم
که کعبه‌های جنون گِردمان بت آویز است
دوای بی‌ کسی‌ام واضح است، اما این
دوای ســرزده در انــتــظــار تـجـویز است
پاسخ
#30
مبارک شمایید و ماییم و آن ها

که دل تازه کردند در بی کران ها

مبارک مبارک سحرها مبارک

مبارک سحرها مبارک اذان ها

مبارک تر از هر مبارک شمایید

شما روشنان شب کهکشان ها

شما بی گمان آیه های یقین اید

مبارک یقین ها مبارک گمان ها

مبارک بهاری که در برگ برگش

نشانی ست از جلوه ی بی نشان ها

بهاری که زیباست چون نسترن ها

بهاری که غوغاست چون ارغوان ها

بهاری که روییده از خون از آتش

بهاری که گل کرده از استخوان ها

خدایا خدایا جوانه جوانه

خدایا جوان ها خدایا جوان ها...



علیرضا قزوه فروردین 1387
مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم/ هوا داران کویش را چو جان خویشتن دارم
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان