انجمن بانوان مسلمان ایران صلحاء
شعر - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن بانوان مسلمان ایران صلحاء (http://www.solaha.com)
+-- انجمن: متفرقه صلحاء (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=9)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=46)
+---- انجمن: شعر (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=157)
+---- موضوع: شعر (/showthread.php?tid=313)

صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79


شعر - asalkhatoon - 3-12-1390

[COLOR="#800080"]گاه يک سنجاقک
به تو دل مي بندد
و تو هر روز سحر
مي نشيني لب حوض
تا بيايد از راه
از خم پيچک نيلوفرها
روي موهاي سرت بنشيند
يا که از قطره آب کف دستت بخورد
گاه يک سنجاقک
همه معني يک زندگي است .[/COLOR]



شعر - asalkhatoon - 4-12-1390

آواز عاشقانه ی مادر در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا»*به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست



شعر - asalkhatoon - 10-3-1391

[INDENT]
پدرآن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
تیشه*ای بود که شد باعث ویرانی من
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من
[B] از ندانستن من، دزد قضا آگه بود[/B]
[B] چو تو را برد، بخندید به نادانی من[/B]
[B] آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت[/B]
[B] کاش میخورد غم بی*سر و سامانی من[/B]
[B] بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم[/B]
[B] آه از این خط که نوشتند به پیشانی من[/B]
[B] رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی[/B]
بی تو در ظلمتم، ای دیده*ی نورانی من
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند
قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من
صفحه*ی روی ز انظار، نهان میدارم
[B] تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من[/B]
[B] دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است[/B]
[B] چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من[/B]
[B] عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری[/B]
[B] غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من[/B]
[B] گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند[/B]
[B] من که قدر گهر پاک تو می دانستم[/B]
ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من
من که آب تو ز سرچشمه*ی دل میدادم
آب و رنگت چه شد، ای لاله*ی نعمانی من
[B] من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد[/B]
[B] که دگر گوش نداری به نوا خوانی من[/B]
[B] گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم[/B]
[B] ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!


پروین اعتصامی
[/B]
[/INDENT]


شعر - پروانه - 17-5-1391

این شعر به صورت عمودی وافقی یک جور خوانده می*شود
(ماتریس متقارن ادبی)



از چهره افروخته گل را مشکن
افروخته رخ مرو تو دگر به چمن
گل را تو دگر مکن خجل اي مه من
مشکن به چمن اي مه من قدر سخن



شعر - asalkhatoon - 28-5-1391

[INDENT] به لبخند آیینه ای تشنه ام به آغوش بی کینه ای تشنه ام

سلامی صمیمانه آیا کجاست؟ سر آغاز الفت خدایا کجاست؟

خدایا سرای محبت کجاست؟ من آواره ام شهر الفت کجاست؟

کسانی که از عشق دم می زنند چرا بین مارا بهم میزنند؟!

خدایا نسیم محبت کجاست؟ کویرم سرآغاز بارش کجاست؟

بیا تا به لبخند عادت کنیم به این راز پیوند عادت کنیم

بیا تا به مثل چکاوک شویم بیا باز گردیم و کودک شویم...


[/INDENT]


شعر - asalkhatoon - 30-5-1391

بعد از شب قدر تو طراوت داری


احساس قبولی عبادت داری


درهای بهشت باز شد داخل شو


باز از غم دوزخی شکایت داری؟


دیروز کسی گرسنه خوابید و تو باز


از زندگی خودت رضایت داری


ای دوست بگو تو هم مثل علی


بر گریه بر یتیم...عادت داری؟



رقیم



شعر - asalkhatoon - 27-6-1391

دوباره پاییز
اما نه ((فصل خزان)) زرد!
دوباره پاییز
اما نه فصل اندوه و درد!
دوباره پاییز
فصل زیبای سادگی
دوباره پاییز، موسم شدید دلدادگی . . .



شعر - asalkhatoon - 21-7-1391

کاش میشد:بچگی را زنده کرد

کودکی شد،کودکانه گریه کرد

شعر " قهر قهر تا قیامت" را سرود

آن قیامت، که دمی بیش نبود

فاصله با کودکی هامان چه کرد ؟

کاش میشد ، بچگانه خنده کرد . . .



شعر - پروانه - 25-7-1391

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد / طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد / طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم /
/ یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم / طلب سوختن بال و پر کس نکنیم /
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم / گرکه درخویش شکستیم صدایی نکنیم /

خود بسازیم به هردرد که ازدوست رسد / بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم /
و به هنگام عبادت سرسجاده ی عشق / جز برای دل محبوب دعایی نکنیم /
یاورخویش بدانیم خدا یاران را / جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم /
گله هرگزنبود شیوه ی دلسوختگان / با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم /
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم / وقت پرپرشدنش ساز و نوایی نکنیم /
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست / گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم /
دوستداری نبود بندگی غیر خدا / بی سبب بندگی غیرخدایی نکنیم /
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد / طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم




شعر - پروانه - 25-7-1391

[INDENT]
"پشت سر هر معشوق ، خدا ايستاده است

پشت سر هر آنچه كه دوستش مي داري

و تو براي اين كه معشوقت را از دست ندهي

بهتر است بالاتر را نگاه نكني

زيرا ممكن است چشمت به خدا بيفتد

و او آنقدر بزرگ است

كه هر چيز پيش او كوچك جلوه مي كند

پشت سر هر معشوق ، خدا ايستاده است

اگر عشقت ساده است و كوچك و معمولي

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح

خدا چندان كاري به كارَت ندارد

اجازه مي دهد كه عاشقي كني

تماشايت مي كند و مي گذارد كه شادمان باشي . . .

اما هر چه كه در عشق ثابت قدم تر شوي

خدا با تو سختگيرتر مي شود

هر قدر كه در عاشقي عميق تر شوي و پاكبازتر

و هر اندازه كه عشقت ناب تر شود و زيباتر

بيشتر بايد از خدا بترسي

[B]زيرا خدا از عشق هاي پاك و عميق و ناب و زيبا نمي گذرد[B]

[B]مگر آنكه آن را به نام خودش تمام كند
[/B][/B][/B]

[B][B][B][/B][/B][/B]
[B][B][B][B]پشت سر هرمعشوقي ، خدا ايستاده است

و هر گامي كه تو در عشق برمي داري

خدا هم گامي در غيرت برمي دارد

تو عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر

و آنگاه كه گمان مي كني معشوق چه دست يافتني است

و وصل چه ممكن و عشق چه آسان

خدا وارد كار مي شود و خيالت را درهم مي ريزد

و معشوقت را درهم مي كوبد

معشوقت ، هر كس كه باشد

و هر جا كه باشد و هر قدر كه باشد

خدا هرگز نمي گذارد ..ميان تو و او ، چيزي فاصله میندازد

معشوقت مي شكند و تو نااميد مي شوي

و
[B] [B]نمي داني كه نااميدي زيباترين نتيجه عشق است[/B]
[B][B]
[B]
[B]نااميدي ازاينجا و آنجا

نااميدي از اين كس و آن كس

نااميدي از اين چيز و آن چيز

[B]تو نااميد مي شوي و گمان مي كني [B]

[B]كه عشق بيهوده ترين كارهاست[B]

[B]و برآني كه شكست خورده اي
[/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B]
[/B][/B][/B][/B]
[B][B][B][/B][/B][/B]
[B][B][B][B]و خيال مي كني كه آن همه شور و آن همه ذوق [B]

[B]و آن همه عشق را تلف كرده اي[B]

[B]اما خوب كه نگاه كني [B]

[B]مي بيني حتي قطره اي از عشقت[B]

[B]حتي قطره اي هم هدر نرفته است [B]

[B]خدا همه را جمع كرده و همه را براي خويش برداشته [B]

[B]و به حساب خود گذاشته است[B]

[B]خدا به تو مي گويد:

مگر نمي دانستي

كه پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟

[B]تو براي من بود كه اين همه راه آمده اي

و براي من بود كه اين همه رنج برده اي

و براي من بود كه اينهمه عشق ورزيده اي
[B]
پس به پاس اين ؛

قلبت را و روحت را و دنيايت را وسعت مي بخشم

و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم.

و اين ثروتي است كه هيچ كس ندارد

تا به تو ارزاني اش كند

فردا اما تو باز عاشق مي شوي

تا عميق تر شوي و وسيع تر و بزرگ تر و نااميدتر

تا بي نيازتر شوي و به او نزديكتر

راستي :

اما چه زيباست

و چه باشكوه و چه شورانگيز

كه پشت سر هر معشوقي خدا ايستاده است!"
[/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B]
[/B][/B][/B][/B]
[B][B][B][/B][/B][/B]
[B][B][B][B]"عرفان نظر آهاري"[/B][/B][/B][/B]

[/INDENT]
[B][B][B][B]
[/B][/B][/B][/B]










[B][B][/B][/B]