انجمن بانوان مسلمان ایران صلحاء
شعر - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن بانوان مسلمان ایران صلحاء (http://www.solaha.com)
+-- انجمن: متفرقه صلحاء (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=9)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=46)
+---- انجمن: شعر (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=157)
+---- موضوع: شعر (/showthread.php?tid=313)

صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79


شعر - asalkhatoon - 8-5-1390

خدا را دیده ای آیا ؟

تو آیا دیده ای وقتی شبی تاریک

میان بودن و نابودن امید فردائی

هراسی می رباید خواب از چشمت

کسی ، خورشید و صبح و نور را

در باور روح تو ، می خواند

و هنگامی که ترسی گنگ می گوید ، رها گردیده ، تنهائی

و شب تاریکی اش را ، بر نگاه خسته می مالد

طلوع روشن نوری به پلکت ، آیه های صبح می خواند

کلام گرم محبوبی

کمی نزدیک تر از یک رگ گردن ،

به گوش ات با نوای عشق می گوید:

غریب این زمین خاکی ام ، تنها نمی مانی

تو آیا دیده ای وقتی خطائی می کنی اما ،

ته قلبت پشیمانی

و می خواهی از آن راهی که رفتی ، باز برگردی

نمی دانی که در را بسته او یا نه ؟

یکی با اولین کوبه ، به در ، آهسته می گوید :

بیا ، ای رفته ، صد بار آمده ، باز آ

که من در را نبستم ، منتظر بودم که برگردی

و هنگامیکه می فهمی ، دگر تنهای تنهائی

رفیقی ، همدمی ، یاری کنارت نیست

و می ترسی که راز بی کسی را ، با کسی گوئی

یکی بی آنکه حتی ، لب تو بگشائی

به آغوشی ، تو را گرم محبت می کند با عشق

به هنگامیکه ، دلبر های دنیائی

دلت را برده اما ، باز پس دادند

دل بشکسته ات را ، مهربانی می خرد با مهر

درون غار تنهائی ، به لب غوغا ، ولی راز سخن با او ، نمی دانی

کسی چون نور می گوید ، بخوان

و تو آهسته می گوئی ، که من خواندن نمی دانم

و او با مهر می گوید

بخوان ، آری بنام خالق انسان ، بخوان ما را

و تو با گریه های شوق ، می خوانی

تو آیا دیده ای

وقتی که بعد از قهر و بد عهدی

به هنگامیکه بر سجاده اش با قامت شرمی

به یک قد قامت زیبا ، تو می آیی

به تکبیری ، تو را همچون عزیز بی گناهی ،راه خواهد داد

و می پوشاند او ، اسرار عیبت را

و از یاد تو هم ، بد عهدی ات را ، پاک خواهد کرد

جواب آن سلام آخرت را ، بر تو خواهد داد

و با یک نقطه در سجده ، تو گویا باز هم ، در اول خطی

تو آیا دیده ای وقتی که چیزی آرزویت بوده ، آنرا جسته ای

آنگاه می بینی ، بجز یک سایه ، چیزی در درون دست هایت نیست

کسی آهسته می گوید

نگاهم کن ، حقیقت را رها کرده ، مجازی را تو میجوئئ ؟

تو سیمرغی درون آسمان گم کرده ،

اینک سایه اش را بر زمین خاک می پوئی ؟

اگر یابی ، بجز یک سایه ، چیز دیگری داری ؟

پس آنگه یک شعاع نور ، چشمان تو را ، از خاک تا افلاک خواهد برد

تو آیا دیده ای ، وقتی هوای سینه ات ابر است و باریدن نمی داند

و دشت سینه ات ، می سوزد از بی آبی خوبی

تمام غنچه های مهر ، در جان تو خشکیده ست

به یادش ، قلب تو ، آرام می گیرد

و چشمان امیدت

گونه های چشم در راه تو را ،

با بارشی ، سیراب خواهد کرد

و گل های محبت ، در تمام پهنه جان تو می روید

تو ایا دیده ای وقتی دلت می گیرد از دلگیری مردان تنهایی

که شب هنگام ، سر به زیر افکنده

شرم خالی دستان خود را،در کویر مهربانی ، چاره می جویند

کسی آهسته می گوید :

سرای عشق را ، یک بار دیگر اب و جارو کن

سوار صبح در راه است

تو آیا دیده ای ، وقتی که دریای پر از طوفان مشکل ها

بساط زورق اندیشه را

در صد خروش موج می پیچد

کسی سکان این زورق ، به ساحل می برد با مهر

و می داند که تو

بی آنکه در ساحل ، به شکری ، قدر این خوبی به جای آری

بدون گفتن یک ، یا خدا

این نا خدا ، از یاد خواهی برد

خدا را دیده ای آیا ؟

به هنگامی که در این بیکران ، این پهنه هستی

به ترسی از رها بودن ، تو می پرسی

کسی می بیندم آیا ؟

کسی خواهد شنید این بنده تنها ؟

جوابت را ، نه از آنکس که پرسیدی

جوابت را ، خودش با تو ،

و با لحن و کلام مهر می گوید

که من نزدیک تو هستم ، به هنگامی که می خوانی مرا

آری ، تو دعوت کن مرا ، با عشق

اجابت می کنم ، با مهر

هدایت می شوی ، بر نور

خدا را دیده ای آیا ؟

گمانم دیده ای او را

که من هم آرزو دارم ، ببینم باز هم او را

به چشم سر ، که نه

او خود گشاید ، دیده های روشن دل را

لطیف و خلق آگاه است

چه زیبا می شود ،چشمی که می بیند ترا

چشم دلی ، از جنس نور و عشق و آگاهی



شعر از : کیوان شاه بداغی




شعر - asalkhatoon - 8-5-1390

صدام نکن صدام نکن خوابشو داشتم می دیدم

کاشکی دوباره پلکامو رو هم می ذاشتم می دیدم

نه ارغوان نه اطلسی سفید مه گرفته بود

به رنگ ماه آسمون می زد به نقره و کبود

يه سرپناه آشنا يه سايه بون مهربون

يه جاده ي رو به افق زير درختاي جوون

صدام نکن که آدما تو خوابا مهربون ترن

فقط تو قاب عکساشون، قشنگترن، جوونترن

صدام نکن که خواب من حتی کبود اگر باشه

می خوام بمونه برا من می خوام برام پدر باشه

صدام نکن صدام نکن خوابشو داشتم می دیدم

کاشکی دوباره چشمامو رو هم می ذاشتم می دیدم

عبدالجبار کاکایی


شعر - نرگس 63 - 8-5-1390

asalkhatoon نوشته است:بي تو طوفان زده دشت جنونم
صيد افتاده به خونم
تو چسان ميگذري غافل از اندوه درونم؟
بي من از كوچه گذر كردي و رفتي
بي من از شهر سفر كردي و رفتي
قطره اي اشك درخشيد به چشمان سياهم
تا خم كوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم
تو نديدي
نگهت هيچ نيافتاد به راهي كه گذشتي
چون در خانه ببستم ؛
دگر از پاي نشستم، گويا زلزله آمد
گويا خانه فرو ريخت سر من
بي تو من در همه شهر غريبم
بيتو كس نشنود
از اين دل بشكسته صدايي
برنخيزد دگر از مرغك پر بسته نوايي
تو همه بود و نبودي
تو همه شعر و سرودي
چه گريزي ز بر من؟
كه زكويت نگريزم
گر بميرم ز غم دل،
به توهرگز نستيزم
من و يك لحظه جدايي؟
نتوانم نتوانم
بي تو من زنده نمانم .

این شعر رو حمید مصدق در پاسخ به شعر ِ کوچه ی فریدون مشیری سروده 0b


شعر - نرگس 63 - 8-5-1390


نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،


نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاك


اندامم چه خواهد ساخت ،


ولی بسیار مشتاقم ،


که از خاک گلویم سوتکی سازد


گلویم سوتکی باشد،


به دست کودکی گستاخ و بازیگوش


و او یکریز و پی در پی


دم گرمِ خمودش را برگلویم سخت بفشارد


و خواب خفتگان خفته را آشفته ترسازد ،


بدین سان بشکند در من ،


سکوت مرگبارم را...

استاد شریعتی



شعر - asalkhatoon - 9-5-1390

ناشناسي بيكس

نيمه شب هم حتي

اگر از كوچه ي تنهاي قلبم گذرد

عطروبويش

سالي
در دلم خواهد ماند....

توكه دیريست در اين كوچه اقامت داري..



شعر - asalkhatoon - 10-5-1390

ابتدای جاده ای،آفریده اندت تا حرکت کنی

و تنِ بی رمقت را جانی تازه داده اند تا حرکت کنی :

از این ظلمات به آن سوی نور

از این نداشت به آن داشت

از این نبود به آن بود.....

ثانیه ها عطا شده اند به تو.....

بیم آن دارم که بخوابیم در اثنای راه...

این راهِ طولانی....

فرصت ،برای خواب بسیار است ...

فرصت برای جا ماندن نیست....

قدم بردار و دست گیر...

گندم باشی یا سیب،چه تفاوت می کند؛

به زمین که می اُفتی ، رسیده باش.



شعر - asalkhatoon - 10-5-1390

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم


حسین پناهی


شعر - نرگس 63 - 10-5-1390



[size=10pt][size=10pt]من زندگی را دوست دارم ولی
از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زنها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم!
سلام رادوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم
پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
[/size][/size]

[size=10pt][size=10pt][size=10pt]حسین پناهی[/size][/size][/size]


شعر - asalkhatoon - 11-5-1390

بوی عشق

شب، همه دروازه‌هایش باز بود
آسمان چون پرنیان ناز بود

گرم، در رگ های‌ ما، روح شراب
همچو خون می‌گشت و در اعجاز بود

با نوازش‌های دلخواه نسیم
نغمه‌های ساز در پرواز بود

در همه ذرات عالم، بوی عشق
زندگی لبریز از آواز بود

بال در بال کبوترهای یاد
روح من در دوردست راز بود


مشیری


شعر - asalkhatoon - 11-5-1390

نور عشق

رهروان کوی جانان سرخوش‌اند
عاشقان در وصل و هجران سرخوش‌اند

جان عاشق، سر به فرمان می‌رود
سر به فرمان سوی جانان می‌رود

راه کوی می‌فروشان بسته نیست
در به روی باده‌نوشان بسته نیست

باده ما ساغر ما عشق ماست
مستی ما در سر ما عشق ماست

دل ز جام عشق او شد می پرست
مست مست از عشق او شد مست مست

ما به سوی روشنایی می‌رویم
سوی آن عشق خدایی می‌رویم

دوستان! ما آشنای این رهیم
می‌رویم از این جدایی وارهیم

نور عشق پاک او در جان ما
مرهم این جان سرگردان ما

مشیری