انجمن بانوان مسلمان ایران صلحاء
شعر - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن بانوان مسلمان ایران صلحاء (http://www.solaha.com)
+-- انجمن: متفرقه صلحاء (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=9)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=46)
+---- انجمن: شعر (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=157)
+---- موضوع: شعر (/showthread.php?tid=313)

صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79


شعر - asalkhatoon - 6-4-1390

زخم شدم شیشه به زخمم نشست .

شیشه شدم سنگ سرم راشکست .

یارب اگرسنگ شوم لحظه ای .

بردل این سنگ چه خواهد گذشت ...



شعر - asalkhatoon - 6-4-1390


قفس بشکن

قفس بشکن

حصاری شو برای گل

صدای بودنت شاید

قناری را امید زندگی باشد

قفس بشکن

و خود را از حصار خود رها کن

رها کن خویش را مانند گل در باد

رها شو تا بماند

نام تو چون خاطره در یاد!



شعر - asalkhatoon - 6-4-1390

دل من محکمه ایست.

که به من میگوید:

همه را دوست بدار،.

به همه خوبی کن،.

و اگر بد دیدی،.

دل به دریای محبت بزن

و بخشش کن ...



شعر - asalkhatoon - 6-4-1390

خدا کند تبسم لبی به آه نشکند

بلور بغض سینه ای به شامگاه نشکند

کبوتری که پر زند به شوق آشیانه ای

خدا کند که بال او میان راه نشکند ..



شعر - asalkhatoon - 6-4-1390


از همان روزی که دست حضرت «قابیل»؛

گشت آلوده به خون حضرت «هابیل »؛

ازهمان روزی که فرزندان «آدم»

- صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی-

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید،

آدمیت مرد.

از همان روزی که «یوسف »را برادرهابه چاه انداختند،

ازهمان روزی کهبا شلاق وخون دیوارچین را ساختند،

آدمیت مرده بود.

بعد دنیا هی پر آدم شدو این آسیاب،

گشت وگشت.

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت.

ای دریغ ، آدمیت ، برنگشت.

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است.

سینه دنیا ،زخوبی ها تهیست.

صحبت از آزادگی ،پاکی ،مروت ،ابلهیست.


«فریدون مشیری »


شعر - asalkhatoon - 6-4-1390



بنویسید به دیوار سکوت , عشق سرمایه هر انسان است

بنشانید به لب حرف قشنگ , حرف بد وسوسه شیطان است

و بدانید که فردا دیر است و اگر غصه بیاید امروز تا همیشه دلتان دلگیر است

پس بسازید رهی را که کنون تا ابد سوی صداقت بروید

و بکارید به در خانه گلی که فقط بوی محبت بدهد



شعر - asalkhatoon - 6-4-1390



تنهایی و سکوت و غم و اضطراب ها

راهی دراز و سختی این انتخاب ها



چشم تو و حکایت یک التماس گرم

قلب من و تحمل رنج و عذاب ها



فرقی نمی کند چقَدَر عاشق منی

کو حال عشق و حوصله ی پیچ و تاب ها



با هر قدم ، به فاصله نزدیک تر شدیم

سودی نبرد قلب تو از این شتاب ها



شرمنده ام که با تو تعارف نمی کنم

دل کندم از قشنگی رنگ و لعاب ها



دلخور نشو اگر به تو عادت نمی کنم

خو کرده ام به خلوت خود مثل خواب ها



شاید اگر به عشق ، دلی اعتقاد داشت

سنگین نمی شد اینهمه جرم طناب ها ! . . .



مرضیه خدیر


شعر - asalkhatoon - 6-4-1390

ما ز هر صاحب دلی یک رسته فن آموختیم

عشق از لیلی و صبر از کوه کن آموختیم

گریه از مرغ سحر,خودسوزی از پروانه ها

صد سرا ویرانه کردیم تا بنا آموختیم



شعر - asalkhatoon - 7-4-1390


شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ !!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند



زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.


زنده یاد سهراب سپهری



شعر - مهناز - 9-4-1390

گمان کنم که زمانش رسیده برگردی
به ساحت شب قدر ای سپیده برگردی
هزار بیت فرج نذر می کنم شاید
به دفتر غزلم ای قصیده برگردی
زمان آن نرسیده کرامتی بکنی
قدم به خانه گذاری به دیده برگردی؟
مزار حضرت مهتاب را نشان بدهی
به شهر سبز ترین آفریده برگردی
گمان کنم که زمانش...گمان کنم حالا
که پلک شاعری من پریده برگردی
نگاه کن! به خدا بی تو زندگی تنهاست
قبول کن که زمانش رسیده برگردی