انجمن بانوان مسلمان ایران صلحاء
شعر - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن بانوان مسلمان ایران صلحاء (http://www.solaha.com)
+-- انجمن: متفرقه صلحاء (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=9)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=46)
+---- انجمن: شعر (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=157)
+---- موضوع: شعر (/showthread.php?tid=313)

صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79


شعر - asalkhatoon - 5-3-1390

باغبانی پیرم:

که به غیرازگلها،

ازهمه دلگیرم.

کوله ام غرق غم است،

آدم خوب کم است،

عده ای بیخبرند،

عده ای کوروکرند،

وگروهی پکرند،

معذرت میخواهم،

عده ای نیز خرند،

دلم ازاین همه غم میگیرد،

پس بمان بادل من،

گرنباشی تودمی،

دلم از

غصه ی بی همنفسی میمیرد..



شعر - asalkhatoon - 5-3-1390




باغی پر از شکوفه ریحان و برگ و انگور

عطر تو روی جلد گلدان و برگ و انگور



یک آسمان فرشته در پیله ی دو چشمت

پیوند آسمان و انسان و برگ و انگور



از غنچه سینه ریز و تاج قشنگ میخک

پیراهن سپید و دامان و برگ و انگور



دستان سایبان و موی رها تر از باد

یک بوسه ی نسیم وباران و برگ و انگور



قرص تمام ماه و چتری که شعر می گفت

رگبار شادمان طوفان و برگ و انگور



فنجان چای داغ و شرم از گل وجودت

آرامشی کنار ایوان و برگ و انگور



لبهای بوسه ی تو طعم بهار نارنج

یک چکه از گناه پنهان و برگ و انگور



با شعله های عشق گرم تو می گشایم

شب را به روی صبح خندان و برگ و انگور




سید هادی نژاد هاشمی (ه.مبهوت)



شعر - asalkhatoon - 5-3-1390

رخ در رخت نشسته ام

خيره بر قطره هايي كه فرو مي ريزي

قطره قطره مي سوزي و

ذوب مي شوي

و روي خود خم مي شوي

اما من آن پروانه اي نبودم

به گردا گردت گردم




كيومرث نظاميان خير آباد



شعر - asalkhatoon - 5-3-1390

صبر می‌کنم

مثل گدایان زیر پل

شاید به سنگِ سکه‌ی مهرت زنی مرا

آنجا دگر نهراسم ز خشم باد

حتی اگر بباری و سوزم

از خورشید دیدگان بی محل تو

آنگاه در پس آینه‌ تکثیر می‌شوم

من یک جوان عاشقم. . . زود زود زود. . . پیر می‌شوم

آری گناه کثرت عصیان، به دوش توست

آرام سابق من! این مرده‌ی بی‌جان. . . خروش توست

دادی که می‌زدی: «. . .برو! گمشو! نبینمت»

امروز ندیده می‌روم

این آرزوی توست




امیر مهدی راد



شعر - asalkhatoon - 5-3-1390

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست / روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من / در شب آخر پرواز خطر یادت نیست

تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده ست / نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست

یادم هست …. یادت نیست

خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود / پس چرا گشت شبانه ، دربه در،یادت نیست

من به خط و خبری از تو قناعت کردم / قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید / کوزه ای دادمت ای تشنه, مگر یادت نیست

تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی / باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل / آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

یادم هست …. یادت نیست



شعر - asalkhatoon - 5-3-1390

سال ها دل غرق آتش بود و خاکستر نداشت

بازکردم این صدف را بارها گوهر نداشت

از تهیدستی قناعت پیشه کردم سال ها

زندگی جز شرمساری مایه ای دیگر نداشت

هرکجا رفتم به استقبالم آمد بی کسی

عشق در سودای خود چیزی از این بهتر نداشت

بارها گفتی ولی از ابتدای عاشقی

قصه سرگشتگی‌هایت مگر آخر نداشت

سالها بر دوش حسرتها کشیدم بار عشق

هیچ دستی این امانت را ز دوشم برنداشت

کاش می آمد و می دیدم که از خود رفته ام

آنکه عاشق بودنم را یک نفس باور نداشت

آسمان یک پرده از تقدیر را اجرا نکرد

گویی از روز ازل این صحنه بازیگر نداشت

ناله ما تا به اوج کبریا پرواز کرد

گرچه این مرغ قفس پرورده بال و پر نداشت . . .



شعر - asalkhatoon - 5-3-1390

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست

آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست

می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست

می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند

از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است

راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو

تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست

طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود

روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست



شعر - asalkhatoon - 5-3-1390

گفتند:باید با بدوخوبش بسازی

گاهی دلت را هم به اجباری ببازی

ما که به هر ساز تو رقصیدیم،دنیا!

پس کی به آخر می رسد این خاله بازی؟!



شعر - asalkhatoon - 5-3-1390

این چیست ؟ حس گمشده ای در وجود من؟

یا هق هق غریب خدا در سجود من

آن شب که ماه پشت نگاهت خسوف کرد

تابیده بود تار وجودت به پود من

هی سنگ پشت سنگ بزن … نه,نمی روم

مجنون برکه ات شده ماه کبود من

از بس تمام شهر به تو خیره می شوند

جز خون نمانده در دل چشم حسود من !

تو بین من و او! به خدا عادلانه نیست…

هر گز نبود رابطه ی ما به سود من

چیزی به جز غزل که ندارم , از این به بعد

تقدیم چشم های تو بود و نبود من



شعر - asalkhatoon - 5-3-1390

گاهی که دلم…

به اندازه ی تمام غروبها می گیرد…

چشمهایم را فراموش می کنم…

اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند…

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس…

مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست…

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد…

و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند…

با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست…

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد…

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد…

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد…

از چهار فصل دست کم یکی که بهار است…