انجمن بانوان مسلمان ایران صلحاء
شعر - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن بانوان مسلمان ایران صلحاء (http://www.solaha.com)
+-- انجمن: متفرقه صلحاء (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=9)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=46)
+---- انجمن: شعر (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=157)
+---- موضوع: شعر (/showthread.php?tid=313)

صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79


شعر - مریم بانو - 10-2-1390

سوده جون با اجازه من پستت ویرایش کردم به جای خلوتی ساکت نوشته بودی خلوتی ساک 0b


شعر - سوده - 10-2-1390

ممنون حانيه جان ><


شعر - asalkhatoon - 11-2-1390

میان من و تو فاصله هاست
کاش می دانستی
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشیدن داری
دستهای تو توانایی آن را دارند که مرا زندگانی بخشند
چشم های تو به من می بخشند
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطح برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست
می توانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را می بخشی
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی
روی تو را کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن سر را
که عجیب عاقبت مرد
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
افسوس کاشکی می دیدم...

(حمید مصدق)



شعر - asalkhatoon - 11-2-1390

رد پاهایم را پاک می کنم

به کسی نگویید

من روزی در این دنیا بودم.

خدایا

می شود استعـــــفا دهم؟!

کم آورده ام ...!



شعر - asalkhatoon - 12-2-1390

فریاد شاخه های شکسته

در غرش باد

به گوش سنگین سخره ها نمی رسد

و اتفاق می افتد

تبری میان جنگل

نهالهای نورس ِ از ریشه کنده

و قمریهای بی آشیان

فریاد چپاول باد

که با ریسمان علفهای هرز

گلوی ابر را می فشارد

نبض آسمان نمی زند

بهم می خورند ابرهای آشفته

و صدای وحشت رعدشان

به گوش نمی رسد

جز کفشهای جا مانده از فرار کاج

درختی نیست

بوته های نیم سوز

نفس نمی کشند

که مباد صدای نفسشان

آتش را

- بیدار کند

سرمای محض و بخار نفس

بهار متواری ست

اما

درین غوغای فریاد های بی صدا

مترسکهایی مانده هنوز

پر می دهند

کلاغها را

شبیه تولد ثانیه

در رَحِم زمان

تیک تاک ساعت

که برای گوشهای خواب آلود

صدای خراش ناخن است

بر دیوار

شب




ابوذر سیه پوش



شعر - asalkhatoon - 12-2-1390

هفت سین آدمی



هفت سین آغاز شد با یک فریب

چیدآدم ازدرختی چند "سیب"



امر شد ،از این خوراکی بگذرید

"سرکشی" کردند، جفت بی شکیب



امر خالق برنچیدن هیچ بود

امر حوا بود و آدم بی نصیب



در غضب شدخالق از این سرکشی

باهمان حالت به آنها زد نهیب



سین سوم ،یک "سفر" باید کنید

زین مکان بیرون به دنیایی غریب



گفت شیطان غم زدل بیرون کنید

غربت این دنیاست ،آن دنیا قریب



داد ارزان آدم آنجا را ز دست

از فراز افتاد محکم بر نشیب



سین چهارم "سخت" شد این زندگی

حیف از آن باغ و گلستان عجیب



پنجمی بازار شیطان "سکه" شد

حیلت و قتل برادر یا رغیب



سین شش هرجا که آدم پا نهاد

"سبز"شد با روی زیبا یا مهیب



سین هفتم کی شود "سیر" آدمی

از تغافل تا فتادن در لهیب



منصور عقیلی



شعر - asalkhatoon - 13-2-1390

این بار

مینویسمت…

” تو ” را میان اصطحکاک مداد و کاغذ

گیر خواهم انداخت

شاید اینگونه بشود تو را

” تجربه ” کرد…!!!



شعر - asalkhatoon - 20-2-1390

گلی از شاخه اگر می چینیم

برگ برگش نکنیم

و به بادش ندهیم

لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم

و شبی چند از آن را

هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم

شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید



شعر - مهناز - 20-2-1390

كوك كن ساعتِ خویش !


اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن ، شبِ پیـش

دسته گل داده به آب
. . . و در آغوش سحر رفته به خواب

كوك كن ساعتِ خویش !

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند

كوك كن ساعتِ خویش !

كه سحر گاه كسی
بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّام نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !

رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

كوك كن ساعتِ خویش !

ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

كوك كن ساعتِ خویش !

كه در این شهر ، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،
و در این شهر سحرخیزی نیست



شعر - asalkhatoon - 22-2-1390


عاشق شدن برای من ِ خسته دیر بود

بر عکس ِ چهره ام ، دل ِ غمدیده ، پیر بود



در انزوای این شب بی انتهای سرد

چشم من از حرارت شب گریه سیر بود



روح بلند و پر طپش ام ، مثل موج ها

در دست صخره های تعصب اسیر بود



فریاد بی صدا که به جایی نمیرسد

یک قطره آب ، در هیجان کویر بود



من با تو در درون خودم ذوب می شدم

خورشید در نگاه دو چشمم حقیر بود



گفتی که :" عشق ، راه تو را باز میکند "

دلخور مباش ، جاده کمی بد مسیر بود!



آن روزها گذشته و من منتظر که مرگ . . .

شاید دلم برای همین لحظه گیر بود . . .




مرضیه خدیر