انجمن بانوان مسلمان ایران صلحاء
شعر - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن بانوان مسلمان ایران صلحاء (http://www.solaha.com)
+-- انجمن: متفرقه صلحاء (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=9)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=46)
+---- انجمن: شعر (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=157)
+---- موضوع: شعر (/showthread.php?tid=313)

صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79


شعر - asalkhatoon - 9-2-1390

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با
مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی
هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی
مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک
غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول
داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و
رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و
منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم



شعر - asalkhatoon - 9-2-1390


هنگامی که آوازه ی کوچت
بی محابا در دل شب می پیچد
سکوت…….
داغی است بر زبان سایه ها
باز هم یادت …..
شرری می شود بر قامت باران های اشک
این جا میان غم آباد تنهایی
به امید احیای خاطره ای متروک
روزها گریبان گیر آفتابم
و شب ها
دست به دامن مهتاب
نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی گاهی به یاد آور
رفیقی را که میدانم نخواهی رفت از یادش



شعر - asalkhatoon - 9-2-1390


تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی

و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت

تو فریاد سکوتم را در میان واژگان روزمره زندگی نشنیدی

تو فرصتی نداشتی

برای برداشتن سیب سرخی از دستانم

فرصتی نداشتی برای باور کردن باورهایم

جاده ها چنان تو را در خود گرفتار کرده اند

که لحظه ای توان ایستادن نداری

تو فرزند سفر بودی

و من نواده سکوت خویشتن

دیگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست

برو مسافر

جاده قدم های تو را دلتنگ است …



شعر - asalkhatoon - 9-2-1390


دردهای پر التهابم را

در مزرعه ی نگاهت ، همدم خواهم کرد

و غروب های دلگیر جمعه را

به امید روزهای درپیش

به خواب خواهم سپرد

خورشید در چشمانت جاری

و ابرغمناک بهاری همسایه ات

خواهم بارید از اسمان نیلگون

تا طراوت بخشم

دل الودگی ات را…



شعر - asalkhatoon - 9-2-1390



گناه دوری ات

من وقتی با تو بودم نیز

دلم

برایت تنگ می شد

بگذار هر چه نمی خواهیم بگویند

بگذار

هرچه نمی خواهند بگو یی

باران که بیاید

از دست چترها کاری ساخته نیست

ما اتفاقی هستیم که افتا ده ایم

تو کوچک شدی؟

یا قلب من بزرگ شد؟

فرقی نمی کند عاشق شدم!



شعر - asalkhatoon - 9-2-1390

خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم

تمام تن شدم زخمی ز تیغ همقطارانم

خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری

از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری

هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا

در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا

هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان

ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان

همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستند

به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بر بستند



شعر - asalkhatoon - 9-2-1390

باز باران

می چکد بر دفترم

تا بشوید هرچه دارم در سرم

باز باران

بی بهانه

میزند بر جان خسته

تا بشوید گونه ها را

از غبار سفله بسته

باز باران

بی ترانه

میزند بر دشت لاله

تا بشوید زخم و درد عاشقی را

از درون قلب های زخم دیده

باز باران

بی نشانه

می زند بر صاحبان این زمانه

تا بشوید رنگ تزویر و ریا را

از لباس مردم در خواب مانده

حال باران

در درون ابر پنهان می شود

رنگ و بویش از دیده میگردد نهان

می گریزد او از این درد عیان

باز باران

دور می گردد زمن

تا نبیند سیل اشک و آه من



شعر - asalkhatoon - 9-2-1390


نفس هایم ! بایستید

قدم هایم ! مجالم دهید

اشک هایم ! نبارید

لب هایم ! بسته شوید

می خواهم بخوابم !

خوابی عمیق و آرام …

و جدا از بیهودگی ها …

می خواهم بخوابم …

بار خدای من …

تو … ؟



دگر نمی تواند …

و امشب عاشقانه آغوشت را طلب می کند …

بار خدای من …

دریاب امیدت را …

که دگر توان هیچ ! ندارد ..



شعر - asalkhatoon - 10-2-1390

چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن ،

خیس و خسته به خانه بیا ،

نمی خواهم شاعر باشی ،

باران باش !

همین برای هفت پشت روییدن گل کافیست .



شعر - سوده - 10-2-1390

در اتاقم خلوتی ساكت و سرد

سجاده ام پر از تسبیح و دعا

در شگفتم با خود... كه چرا خاك شدم؟ من چرا این همه مشتاق شدم؟

من چه كردم با تو؟ كه رهایم كردی... تو چرا سنگ شدی؟ من چرا این همه دلتنگ شدم؟

تو بمان با قلبت، تو بمان با یاست

تو بمان اما من.. میروم شهر به شهر

میكنم از سر هر كوی گذر

روز و شب میگردم، تا بیابم او را

او همان گمشده پاك من است

او همان مرهم دستان من است

تو اگر سرد شدی، مهر او گرمتر از خورشید است

تو اگر با دل من قهر شدی، مهر او تا به ابد جاوید است

تو بمان با قلبت، تو بمان با یاست

تو بمان اما من...

باز خواهم آمد از همان شهر غریب، با همان قلب ترك خورده و آن عشق نجیب

و تو را خواهم دید كه در اندوه همین حادثه پر پر شده ایی

روز ویرانی تو روز میلاد من است

و تو آن روز پشیمان تر از امروز منی

تا بهاری دیگر لحظه ها میگذرند

و تو هم میگذری

مثل یك بیگانه، یك حادثه، یك سایه شوم

و فقط آنچه به جا می ماند، نقش یك خاطره است

كه برای منه ساده، منه بی اندیشه،قصه تلخ ترین حادثه است