انجمن بانوان مسلمان ایران صلحاء
شعر - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن بانوان مسلمان ایران صلحاء (http://www.solaha.com)
+-- انجمن: متفرقه صلحاء (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=9)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=46)
+---- انجمن: شعر (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=157)
+---- موضوع: شعر (/showthread.php?tid=313)

صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79


شعر - asalkhatoon - 1-1-1390

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید،
برگهای سبز بید،
عطر نرگس ، رقص باد،
نغمة شوق پرستوهای شاد،
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه‌ها و دشتها،
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها،
خوش به حال غنچه‌های نیمه باز،
خوش به حال دختر میخک ـ که می‌خندد به ناز ـ ،
خوش به حال جام لبریز از شراب،
خوش به حال آفتاب.

ای دل من، گرچه ـ در این روزگار ـ
جامة رنگین نمی‌پوشی به کام،
بادة رنگین نمی‌بینی به جام،
نقل و سبزه در میان سفره نیست،
جامت ـ از آن می که می‌باید ـ تهی است،
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.

گر نکوبی شیشة غم را به سنگ؛
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ!





شعر - asalkhatoon - 1-1-1390

سالی ، نوروز
بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،

جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه
سالی ، نوروز
بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،
بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور
بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.
سالی ، نوروز
همراه به درکوبی مردانی
سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:
تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز نام ِ ممنوع‌اش را
وتاقچه گناه دیگربار با احساس ِ کتاب‌های ممنوع تقدیس شود.
در معبر ِ قتل ِ عام شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه‌های بسته به ناگاه فراز خواهدشد
دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد
لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد
وبهار
درمعبری از غریو تاشهر خسته پیش باز خواهدشد
سالی ،آری… بی گاهان نوروز چنین آغاز خواهدشد



شعر - asalkhatoon - 1-1-1390

يا مقلب قلب ما را شادكن يا مدبر خانه را آباد كن

يا محول احسن الحالم نما از بديها فارغ البالم نما



شعر - asalkhatoon - 1-1-1390

باد می دود

بهار می دود

رود بی قرار می دود

ابر می دود

درخت می دود

کوه استوار می دود

هرچه ساده هرچه سخت می دود

کرم خاکی از میان خاک

بی صدا می دود

پیچکی شکسته با عصا

می دود

سنگریزه ای بدون دست و پا

می دود

می دود ولی چرا ؟ می دود ولی به مقصد کجا ؟

غنچه های نوجوان

درخت های پیر

آسمان سرفراز و خاک سربه زیر

روزهای زود و سالهای دیر

هرچه بود و هرچه می شود

هرچه رفت و هرچه می رود

می دود به سمت پس کجاست ؟ کو ؟

می دود به پای جستجو

می دود به های و می دود به هو

می دود فقط به سوی او



نظرآهاری


شعر - asalkhatoon - 11-1-1390

دختری دلش شکست ...

رفت و هر چه پنجره رو به نور بود بست

رفت و هر چه داشت

یعنی آن دل شکسته را ٬

توی کیسه زباله ریخت

و ... پشت در گذاشت

صبح روز بعد

رفتگری لای خاکروبه ها

یک دل شکسته دید

ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید ...

چیزی از کنار چشم های خسته اش

قطره قطره بی صدا چکید

رفتگر برای کفتر دلش آب و دانه برد ...

رفت و آن تکه های دل شکسته را به خانه برد ...

سالهاست

توی این محله

با طلوع آفتاب

پشت هر دری

یک گل شقایق است

چون که مرد رفتگر سال هاست

که

عاشق است ... !


نظرآهاری


شعر - asalkhatoon - 11-1-1390

واژه ای نبود و هيچ کس

شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش

انتخاب کرد

***
توی گوش من يواش گفت:

تو دعای کوچک منی

بعد هم مرا

مستجاب کرد

***
پرده ها کنار رفت

خود به خود

با شروع بازی خدا

عشق افتتاح شد

***
سالهاست

اسم بازی من و خدا

زندگی ست

هيچ چيز

مثل بازی قشنگ ما

عجيب نيست

بازی يی که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

***
با خدا طرف شدن

کار مشکلی ست

زندگی

بازی خدا و يک عروسک گلی ست.


نظرآهاری



شعر - asalkhatoon - 11-1-1390

خداوندا!

سرم بالاست تا هوایم را داشته باشی

مواظب زیر پایم نیستم..

اگرخواستی متوجه ام کنی

زیر پایم را خالی نکن

صدایم کن...



شعر - asalkhatoon - 11-1-1390


حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می اید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می اید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را...
او را...
کسی را... دوست می دارم

"حسین پناهی"



شعر - asalkhatoon - 11-1-1390



بی هیچ ملاحظه ای، هیچ تاسفی، هیچ شرمی،
دیوارهایی به دورم ساخته اند،

ضخیم و بلند.
و اکنون با حسی از نومیدی در اینجا می نشینم.
نمی توانم به چیزی دیگر فکر کنم:

این سرنوشت ذهنم را تحلیل می برد -
که من بیرون، چه اندازه کار داشتم.
وقتی این دیوارها را می ساختند،

چگونه ممکن بود متوجه نشوم!
اما هیچوقت از آنانی که می ساختند،

حتی صدایی نشنیدم.
چه نامحسوس مرا از دنیای بیرون گسسته اند.



شعر - asalkhatoon - 11-1-1390

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است

برگ می ریزد، ستیزش با خزان بی فایده است



باز می پرسی چه شد که عاشق جبرت شدم

در دل طوفان که باشی بادبان بی فایده است



بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت

دست و پا وقتی نباشد نردبان بی فایده است



تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم

سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است



تیر از جایی که فکرش را نمی کردم رسید

دوری از آن دلبر ابروکمان بی فایده است



در من ِ عاشق توان ِ ذره ای پرهیز نیست

پرت کن ما را به دوزخ، امتحان بی فایده است



از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته اند

حرف موسی را نمی فهمد شبان، بی فایده است



من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا

همچنان می گردم اما همچنان بی فایده است