انجمن بانوان مسلمان ایران صلحاء
شعر - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن بانوان مسلمان ایران صلحاء (http://www.solaha.com)
+-- انجمن: متفرقه صلحاء (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=9)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=46)
+---- انجمن: شعر (http://www.solaha.com/forumdisplay.php?fid=157)
+---- موضوع: شعر (/showthread.php?tid=313)

صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79


شعر - asalkhatoon - 27-11-1389


رهایم کنید گذشته ها

دلم خاطره های جدید می خواهد!


* * *

راهی برای رسیدن پیدا می کردم

اگر افکارم

معلول نبودند . . .


* * *

می خواهم زندگی کنم

وعده ی بهشت نمی گذارد!


* * *

کم پتک آبرو را بر سرم بکوب

مگر کبودی آرزوهایم را نمی بینی ؟





مرضیه خدیر


شعر - asalkhatoon - 28-11-1389



گاهی که دلم…

به اندازه ی تمام غروبها می گیرد…

چشمهایم را فراموش می کنم…

اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند…

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس…

مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست…

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد…

و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند…

با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست…

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد…

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد…

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد…

از چهار فصل دست کم یکی که بهار است…



شعر - asalkhatoon - 28-11-1389




هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم



شعر - asalkhatoon - 28-11-1389


وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند
چه کار می شود کرد ؟
روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است
و راست راست توی خیابان راه می رود
عشق نشسته است کنار خیابان ,
کلاهی کشیده بر سر
و دارد گدایی می کند
و مرگ ,
در قالب دخترکی زیبا ,
گلهای رز زرد می فروشد...



شعر - asalkhatoon - 28-11-1389




دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟



شعر - asalkhatoon - 28-11-1389



اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم

اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود
که من
بد شدم!



شعر - asalkhatoon - 28-11-1389





حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !


پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود



آی...

ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!



شعر - asalkhatoon - 28-11-1389





آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی تب دار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد
......

......

......

آبروی ده ما را بردند!



شعر - asalkhatoon - 28-11-1389



سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم



شعر - asalkhatoon - 28-11-1389





شب ها كه دريا، مي كوفت سر را

بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛

***

شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ،

تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛

***

شب ها كه مي ريخت، خون شقايق،

از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛

***

شب ها كه مي سوخت، چون اخگر سرخ

در پاي آتش، دل هاي ياران؛

***

شب ها كه بوديم، در غربت دشت

بوي سحر را، چشم انتظاران؛

***

شب ها كه غمناك، با آتش دل،

ره مي سپرديم، در زير باران؛

غمگين تر از ما، هرگز نمي ديد

چشم ستاره، در روزگاران !

***

اي صبح روشن ! چشم و دل من

روي خوشت را آئينه داران !

بازآ كه پر كرد، چون خنده تو

آفاق شب را، بانگ سواران !