انجمن بانوان مسلمان ایران صلحاء

نسخه‌ی کامل: خونه ی مادربزرگم اینا
شما در حال مشاهده‌ی نسخه‌ی متنی این صفحه می‌باشید. مشاهده‌ی نسخه‌ی کامل با قالب بندی مناسب.

اینجا خاطرات خونه مادربزرگهامونو مینویسیم

خدا رحمت کنه مادربزرگها و پدربزرگهایی رو که به رحمت خدا رفتند

و خدا عمر پر برکت و با عزت بده به مادربزرگها و پدربزرگهایی که هنوز زنده هستند





خونه مادر بزرگ خدا بیامرزم یه حیاط داشت،که موزاییکهای کف حیاط لق شده بود و بعضی جاهاش نشست کرده بود واسه همین نمیشد اونجا لی لی بازی کرد چون همه ی حیاط بالا و پایین بود و ما می رفتیم جلوی در حیاط یه لی لی می کشیدیم و بازی می کردیم.گوشه ی حیاط یه حوض کوچیک سیمانی بود که مادربزرگم زمستونا روش یه تکه چوب مینداخت و تانکر کوچیک و چهار گوش نفت رو میذاشت روش و ما لحظه شماری می کردیم که دوباره هوا گرم بشه و عزیز جون حوض و پر آب کنه تا ما آبتنی کنیم

خداییش بعضی تجربه ها هیچ وقت دیگه تکرار نمیشن و مزه اشون قابل مقایسه با هیچ تجربه ی دیگه ایی نیست......
وقتی یه دختر بچه بودم عاشق شیرینی پزی و کیک پزی بودم و حتی بعضی وقتا مجری بازی می کردمو وقتی مامانم نبود می رفتم سرو وقت یخچال و به قول خودم مواد لازمو بر میداشتمو و آخرشم هیچی.....یه آشپزخونه ی کثیف میذاشتم رو دست مامان خانمی.واسه همین مامانم همیشه بهم سفارش می کرد که وقتی خودش نیست مجری بازی نکنم :mad:[SIZE=4]و از دستم عصبانی میشد
ولی وقتی می رفتم خونه ی عزیز جون آزاد بودم بهش میگفتم عزیز میای کیک بپزیم؟؟میگفت من که کیک پختن بلد نیستم ولی میتونیم گوش فیل درست کنیم و با اون دستای ظریف و چروک خورده اش خمیر رو درست می کرد و ورز می داد بعد یه گوله ازش باز می کرد و یه گوشش رو جمع می کرد شکل گوش فیل..و بعد مینداخت توی روغن داغ و یهو همه ی روغن پر از جنب و جوش و جیلیز و ولیز میشد و قلب منم پر از شادی میشد و مثه همون روغنه جوش میزد و پر ذوق میشد....قبل از خنک شدن روی گوش فیلها کنجد و پودر قند میپاشیدیم و بازی من تموم میشد....

هیچ وقت نفهمیدم عزیز جون ظرفای کثیف و ریخت و پاش مجری آشپزی بازی رو کی سرو سامون داد؟!یعنی پا دردش بدتر شد؟

[/SIZE]
خونه ی عزیز جون یادش به خیر با اون دیوارهای آجری و پریز برقهای گرد و برجسته ی قدیمی روی دیوارهای حیاط

وقتی خاله صغری از تهران میومد شهریار همه جمع میشدند خونه ی عزیز بذار حساب کنم.....یه چیزی حدود دوازده سیزده تا بچه ی قد و نیم قدو 5تا خواهر خوشبخت و شوهراشون که برای مادرزنشون نقش پسر نداشتش رو بازی می کردن
گاهی توی اتاق پذیرایی عزیز که پشت پنجره ی بزرگش یه کولر داشت جمع میشدیم گاهی هم نه

توی حیاط.....

ما بچه ها خوش می گذروندیم و مادرهای جوون و با سلیقه مون دست به کار بودنو بساط شام رو میچیدن گاه گاهی هم سرشونو از در خونه بیرون می آوردن و داد می زدن:

محبوبه شیر آب رو ببند

بهنام دعوا نکنی ها

و دست آخر مامان هم که همیشه نگران جورابهای سفید و بلند ما بود می گفت:جوراباتون کثیف نشههههه

اون موقع حرف مامانا خنده دار بود چون ما غرق بازی بودیم حالا بازی خنده داره چون خودمون نگرانیم نکنه جورابهامون خیس و کثیف شه...

تموم این مدت عزیز جون با اون پیراهن نخیه چین دارش گوشه ی زیر انداز تو حیاط نشسته بود و بادبزن حصیریشو که با یه تیکه پارچه صورتی روفو کرده بود آروم آروم می چرخوند

شب که داشت تموم میشد سرمونو می ذاشتیم رو زانوی بابا هامونو بهونه ها شروع میشد...

همین طور که سرم رو زانوی بابا گذاشته بودم نگاهم به مارمولکی بود که با پنجه هاب ظریفش به دیوار چسبیده بود و زیر نور لامپ حیاط دل دل می زد ،یه لحظه یه سوال از ذهنم خطور می کرد و بی درنگ با چشمایی که خواب

داشت اونها رو می برد میپرسیدم:

آسیه شما شب کجا می خوابین؟؟؟

آسیه مثه همیشه متین جواب می داد:همین جا،خونه عزیز.

مثه برق از جام می پریدمو شروع می کردم به التماس به مامان که هنوز آستینهاش بالا بود و با خاله ها گوشه ی حیاط ظرف میشست

مامان تو رو خدا من شب اینجا بمونم؟؟

مامان

مامان

و صبح چشمامو که باز می کردم توی اتاق خواب خودم بودم....
خونه ی مادربزرگم اینا،اول کوچه ایی بود که انتهای اون کوچه ختم میشد به امامزاده محل

یه در کوچک که وقتی رو به حیاط باز میشد،با حیاط اختلاف سطح نسبتا زیادی داشت و چون عزیز جون پا درد داشت یه پله در کوچه رو به حیاط وصل می کرد

عزیز جون روزهای عاشورا لای در حیاط و باز میذاشت و خودش میشست رو پله ی جلوی در

شیر آب رو هم باز میگرد و شلنگ آب رو میذاشت تو کوچه تو مسیر عزادارای امام حسین که با دسته ها از کوچه رد میشدن و می رفتن امام زاده،که اگر کسی تشنه بود از اون آب بخوره

اولش نمیفهمیدم چرا؟

ازش پرسیدم

عزیز جون چرا آب رو باز گذاشتی؟

توی چشای میشی خوش رنگش اشک جمع شد و برام توضیح داد

حالا سالهاست که از اون کوچه و جلوی اون در رد میشم و میرم امام زاده اما عزیز دیگه هیچ وقت روی پله نشسته ،من دیگه هیچ وقت توی اون کوچه دری برای زدن نخواهم داشت ،و مادرم تا همیشه با افسوس به دربسته نگاه خواهد کرد

از ابتدای اون کوچه تا قبرستان ته کوچه اندازه ی یه زندگی فاصله اس....
خونه ی مادر بزرگم تو آشپزخونه اش یه طاقچه ی بزرگ و عمیق داشت که عزیز جون آبغوره ها و ترشیجاتشو اونجا میچید

عزیز جون یه پرده ی نخی قدیمی جلوی اون طاقچه زده بود که خیلی خیلی قشنگ بود .رنگ زمینه ی پرده سبز سیدی خیلی قشنگی بود که تپه های سرسبزی رو نشون میداد روی تپه ها آلاچیق بود و بالای سر آلاچیقها یه آسمون آبی فیروزه ایی

عجب منظره ایی...

گاهی مدتها همینطوری زل میزدم به پرده و محو تماشای منظره اش میشدم و خودمو تو اونجا تصور می کردم

دیگه هیچ وقت پرده ایی به اون زیبایی ندیدم هیچ وقت هیچ جا...
خونه ی مادربزرگم پر از شور و هیاهو بود و یه مهمونی اونجا برپا شده بود ،عزیز جون طبق معمول همیشه که عروس خانم های فامیل رو پا گشا می کرد لیلا دختر خاله ی خجالتی و ساکتمون رو به تازگی عروس شده بود دعوت کرده بود.شام قرمه سبزی بود

خیلی ساده ،اما خیلی با صفا ،خاله ها مشغول آماده کردن وسایل سفره ی شام بودن و عزیز جون بلوز دامن سفید مشکی قشنگش رو که خیلی بهش میومد و مامانم براش دوخته بود،پوشیده بود و توی پذیرایی نشسته بود پیش مهمونا

عزیز جون به خاله پروین گفته بود Sadیادتون میاد اون طاقچه ی توی آشپزخونه رو...)پروین آّبغوره و آبلیمو تو طاقچه اس چاشنی خورشت رو بزن.....


تصور می کنم تا اون شب هیچ کس قرمه سبزی به اون بد مزه گی نخورده بود چون اتفاقا شربت سکنجبین هم تو همون طاقچه بود و خاله پروین شربت رو اشتباهی ریخته بود تو خورشت


بیچاره عزیز جون،لبش می خندید اما ناراحت شده بود.حالا این رسپی یه خاطره ی خنده دار شده برامون
نسیبه جان واقعا زیبا مینویسی

باورت میشه اولین بار که نوشته ات رو خوندم عصر رفتم خونه مامان جونم و کلی خوشحال شد

ممنون ازت عزیز
صلحاء نوشته است:نسیبه جان واقعا زیبا مینویسی

باورت میشه اولین بار که نوشته ات رو خوندم عصر رفتم خونه مامان جونم و کلی خوشحال شد

ممنون ازت عزیز


ممنون صلحای عزیز از محبتت ،امیدوارم خداوند به مادربزرگتون سلامتی و عمر با عزت بده تا سایه اشون بالای سر شما باشه انشاالله.خیلی خوب کردی رفتی دیدنش خانم.سلام من رو به ایشون برسونید

و خدا رحمت کنه همه ی مادربزرگهایی رو که از دنیا رفتن ولی انقدر خوب و مهربون و پاک بودن که حتی سالها پس از مرگشون هم نمیشه فراموششون کرد،الهی که همه شون مورد شفاعت خانم فاطمه ی زهرا باشن
الهی آمین