انجمن بانوان مسلمان ایران صلحاء

نسخه‌ی کامل: خاطرات و اتفاقات بامزه
شما در حال مشاهده‌ی نسخه‌ی متنی این صفحه می‌باشید. مشاهده‌ی نسخه‌ی کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
سلام دوستای همراه...

توی این تاپیک بیایم از خاطرات بامزه .. عجیب.. جالب که توی زندگی خودمون یا نزدیکامون افتاده بنویسیم..

فکر کنم بعد از یه مدت آرشیو جالبی خواهیم داشت..
اولین خاطره ... از خودم..

من ومامانم صداهامون از پشت تلفن بسیار به هم شبیه ... (در حد لالیگا!!!)..

یه بار توی دوران عقد شوهر جانم زنگ زد خونه ما تا با من صحبت کنه... توی اون تایم هم مامانم علی الاصول باید خونه نمی بود.. :

شوهر:"الو جیگر جووونم.. سلام .....فدای اون الو گفتنت " و بقیه چیزایی که سانسوریه... یچاره مامانم از پشت تلفن هنگ کرده بود خلاصه تلفن رو قطع میکنه و به من میگه به فلانی زنگ بزن..

فقط اینو بگم که شوشو بیچاره تا دو هفته سمت خونه ما روش نمیشد بیاد.. امان از این داماد زیادی رمانتیک!!!!!!!!
;D ;D ;D ;D
یه بار دیگه برای خواهرم خواستگار اومده بود که از همه نظر خوب بود( بهخصوص اینکه خانواده بسیار خوبی داشت) منتها ازلحاظ قیافه اصلا خوب نبود...

خواهرم جوابش منفی بود ..منتها مامانم هی از خواستگار تعریف می کرد وسعی داشت خواهرم رو متقاعد کنه... حالا توجه شما رو به مکالمه من و مامان و خواهرم جلب میکنم:

خواهر:" آخه مامان هیکلش خیلی داغونه.. من اصلا نمیتونم بیش از 5 دقیقه بهش نگاه کنم.."

مامانم :" عزیزم اینکه طوری نیست که .. فقط یه کم چاقه!!!!!! و هیکلی!!!!!!!"

من(که داماد رو ندیده بودم):" مامان یعنی مثل علی (برادرم) هیکلیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

مامانم:" نه........... وااااااااااااااااااا ........ کجای علی قناصه ؟؟؟؟؟ ...... چرا رو پسر من عیب میذاری!!!!!!!!!!!!!"

وای که بعد از این حرف مامانم منو خواهرم ترکیدیم از خنده... والبته که خواهرم هم از دست اصرارهای مامانم نجات پیدا کرد.. ;D ;D ;D ;D
[تصویر:  00020468.gif]
حالا یه خاطره از خواستگاری مامان و بابام...

موقعی که خونواده پدرم برای خواستگاری میخواستن بیان خونه مامانم اینا غیر از مامان و خواهر بابام و پدر عزیزم(داماد).. برادر بابام(عموم.. که 4 سال از بابام بزرگتر هست) هم اومده بوده..

خاله من که میره دم در برای استقبال ازاونها . وقتی مادر وخواهر وبرادر داماد میان تو .. به خیال اینکه این آقا همون داماده.. در رو میبنده و مهمونها رو راهنمایی میکنه..

وقتی مهمونها توی سالن پذیرایی میشینن تازه میفهمن اصل کاری نیست!!!!!!!! خلاصه با کلی خجالت میره در رو به روی داماد باز میکنه ومیاردش تو..

حالا بعد از 37 سال این شده یه سوژه که مامان وبابام باهاش کلی میخندن..
[تصویر:  00020468.gif]
[URL=http://img98.com/][تصویر:  00020468.gif]]

منتظر بقیش هستم++++++++++++++++++++++++
خانم های عزیز یعنی شما توی این همه سال که از خدا عمر گرفتید هیچ خاطره بامره یا جالبی ندارید که برای بقیه بگید؟؟؟؟؟؟؟؟
یه دو قلو تا اقوام ماهست که با یه دو قلو دیگه ازدواج کردن
اینا یه 5 شنبه صبح که بهشت زهرا خلوت بوده میرن زیارت اهل قبور
اینا به خاطر این که مردم هی نشونشون ندن جدا جدا راه می رن
از قضا یه پسر بچه و مامانش اول یه جفت اینا رو میبینه
بعد چند دقیقه جفت دیگه رو و همونجا با صدای بلند به مامانش میگه مامان روح اون دوتا که رد شدن داره پشت سرشون میره
حالا این براما شده خاطره
هروقت جفت دوم و میبینیم میگیم روح اونا اومد
صلحا جون اتفاقا ما هم یه دوقلو هم سان داریم تو فامیل از این به بعد هر موقع یکی رو ببینم .. یاد این خاطره روح می افتم........ Big Grin Big Grin Big Grin
خوب حالا یه خاطره از دانشجوهای شیطون خودم...(که طفلیها رو تا مرز سکته برد)...

چند ترم پيش با بچه هاي گروه مكانيك كلاس داشتم كه همه پسر بودن( اصلا ورودي دختر نداره).. كلاس اونا توي ساختمان كارگاه ها برگزار ميشد.. جلسه اول هم كه طبق روال مرسوم تق و لقه.. اما من كه بايد مي رفتم ..وقتي با زحمت ساختمون مورد نظر رو پيدا كردم.. ديدم چند تا از بچه هاي كلاس پشت در ساختمون وايسادن .. و در ساختمون بسته است.. من كه رسيدم پشت در ..بچه ها شروع كردن به متلك پراني كه :" خوب خانم.. ترم چندي؟
انتقالي گرفتي؟ از كجا؟ تا حالا نديده بودمت!!.. اينجا كلاس داري.. برا برگشتن بيايم دنبالت و و و و و.. "..حالا منم ساكت و منتظر تا مسول ساختمون در رو باز كنه.. تا در باز شد مسئول ساختمون كه منو ميشناخت گفت:
"اِ اِ... استاد فلاني شما هم اينجاييد".. و خلاصه فكر كنيد اون بد بختا چه حالي شدن...
صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14