انجمن بانوان مسلمان ایران صلحاء

نسخه‌ی کامل: خاطرات کمی تا قسمتی ناخوش!
شما در حال مشاهده‌ی نسخه‌ی متنی این صفحه می‌باشید. مشاهده‌ی نسخه‌ی کامل با قالب بندی مناسب.
14 خرداد 83 بود... مثه دخملای خوب و فهیم، مشغول درس خوندن بودم که ساعت نزدیک 14 یهو زنگ خونمون نواخته شد حبیب خدا بود Smileاز اونجایی که منم از نوادگان پطرسم Wink دلم خواست تا مامان براشون چیزی میاره برای پذیرایی منم ی بستنی بدم نوش جان کنن... چند مدل بستنی داشتیم اما وقتی ازشون سوال کردم که کدومو میل دارن همه با هم گفتن" سنتــــــــــــــــــــــــــــــی" .یهو بدون دلیل تو دلم خالی شد ولی به روی خودم نیاوردم بستنی رو از تو یخچال درآرودم و گذاشتمش روی سنگ کابینت.دیدید که بستنی سنتی رو تو ظرفای پلاستکی میفروشن از این بزرگا... ی نیگا به مهمونای خسته و کوفته از راه ،ی نیگا ب بستنی یخ زده ی سنتی... به خودم گفتم عمرا اگه ب این زودی باز شه بعد از اینکه از قاشق هیچ خیری ندیدم ناخداگاه رفتم سراغ کشوی چاقوها گفتم شاید بشه با چاقو تیکه تیکش کرد. از اونجایی که ظرف بستنی یخ زده از محیط سرد دراومده بود به سنگ کابینت که گرم تر بود چسبید. من هم دست چپمو دور ظرفش حلقه کردم و با دست راستم چاقو رو تا اخر تو ظرف بستنی فرو کردم تو تمام این مدت طفلی مامان هم مشغول محیا کردن وسایل پذیرایی بود. بی هوا چاقو رو به سمت خودم کشیدم تا مثلا بستنی رو تیکه کنم ولی نمیدونم چی شد سرم گیج رفت ...یک آن احساس کردم سنگینی بدنم رو دو تا دست زیر بازوهام داره تحمل میکنه ...چشتون روز بد نبینه با اون چاقو که بابا دیشبش در حد تیم ملی تیزش کرده بود شصت دست چپ رو یعنی هم عصب هم تاندون دستم رو زدم...خیلی وحشتناک بود مامان که هول شده بود که چاقو به شکمم نخورده باشه مهمونا هم حال بهتر از مامان رو نداشتن ...منم با خون سردی میگفتم چیزی نیست بابا ی چسب زخم بدید خونم که نمیاد خوب میشه...غافل از اینکه چون عصب بریده شد هیچ خونریزی ای نشد.
همه این ماجرا در عرض بیست دیقه اتفاق افتاد...
یادم نیست چه جوری رسیدم به بیمارستان امام خمینی . ولی وقتی وارد شدیم یکی از انترنا که دستمو دید یهو حالش ی جوری شد گفت با ساتور زدی؟ گفتم نه با بشکاف!!!!
خندش گرفته بود ولی مثکه استخونم پیدا بوده به خاطر اون ضعف رفته بود. من خودم اصلا نتونستم دستم رو ببینم خلاصه رفت استادشو اورد اونم با کمال خونسردی گفت امروز پذیرش نداریم برو بیمارستان فاطمه الزهرا.س.( اونجا بُرد تخصصی ضایعات دسته)
خلاصه سریع و سیر رفتم اونجا .تو این مدت دستم هیچ خونریزی نداشت و از این خیلی میترسیدم .بعد از کارای اولیه بیمارستان که فک کنم نزدیک 2 ساعت طول کشید(!) رفتم تو اورژانس. هنوز نشسته و ذکر مصیبت نکرده آنژیوکدو نواختن به دستم. جراح متخصص که در کمال خونسردی تو راهروی بخش قدم میزد اومد بالا سرم و با بیرحمی تموم لای زخمم رو باز کرد که آهم بلند شد بم گفتشصتتو ب سمت پایین خم کن...نتونستم... گفت خانوم خم کن من وقت ندارم...گفتم وایسا نفسم بیاد سرجاش خوب درد دارمااااا..گفت این دست واسه تو دیگه دست نمیشه عملت 4 ساعت طول میکشه برای پیدا کردن عصب و تاندون باید تا ارنج باز بشه... خنکی اشکایی که روی صورتم سر میخورد رو میفهمیدم ولی چیزی نمیتونسم بگم....
بعد از بستری شدن تو بخش نوبت عملم رو ساعت 9 شب تعیین کرد. ساعت نمیگذشت ولی وقتی عقربه ها قائمه شدن دیدم پرستار با ویلچر اومد تو اتاقم داشتم با سختی وضو میگرفتم که اسممو صدا زد. بهم گفت لباساتو عوض کن اماده شد برای عمل. چون فاصله اتاق من تا بخش جراحی زیاد بود و تو این فاصله مردم نشسته بودند ترجیح دادم تا اتاق عمل با چادر برم چون لباسای اتاق عمل از همه جا آزادباشه.... به پرستار گفتم خانوم ببخشید دستمو میخوام عمل کنم این چرا پشتش اُپِنه؟! خندش گرفته بود گفتم نمیدونم والا..
خلاصه با هزار مدل فکر و خیال رفتم تو اتاق عمل... فک میکردم از همه وضع خراب تر منم ولی همون جا دو سه نفری بودن که وضعشون خیلی خرابتر از من بود یکی که تو چاپ خونه کار میکرد دستش رفته بود زیر دستگاه پرس و تمام انگشتات له شده بود.... یکی دیگه که به نظرم بمب روحیه بود قصاب بود با ساتور دستشو زده بود. به من گفت آبجی نترس... من دفه هفتمه دستمو با ساتور میزنم این بار دیگه ب پوست بنده ولی دکترم گفته بازم میتونی با ساتور کار کنی....
خلاصه نوبته من شد... رفتم تو. اتاق رنگش خیلی کسل کننده بود کاشیای ریزه سبز با کلی دمو دستگاه... روی تخت مشکی که از وسط دو تیکه بود دراز کشیدم به پرستاری که همراهم بود گفتم نیوفتم ی وخ از این وسط؟ گفت نه من هواتو دارم
متخصص بیهوشی با لباس سبزش اومد تو اتاق...البته با لباس سبز و ی سرنگ که گویا توش مواد بی حسی بود...دلم نمیخواد انقد واضح بگم ولی میخوام مراقب خودتون باشید... اولین سوزنو لای زخمم زد و باز آه بود که از نهادم بلند شد دوتا کناره هاش...دوتا کف دستم... و اخری رو زیر ناخنم.
دیگه از ارنج به پایین چیزی رو حس نمیکردم دستم خیلی سنگین بود احساس میکردم توان بلند کردنشو ندارم که یهو صدا اومد که "تلاش نکن نمیتونی بی حس شده"...دکتر جراحم بود. وارد اتاق شد. اولین حرفی که زد این بود:" تو طول عمل صلوات یادت بره عملت نمیکنم" من که شاخم داشت سبز میشد احساس کردم این حرفش ی کم ارومم کرده .... خودمو سپردم دست خدا...دستمو دادم به دست ارباب... صدای ضربان قلبم رو مخم بود خیلی بلند بود به پرستار که کمکه جراح میکرد برای عمل دستم گفتم نمیشه این صداشو ی کم، کم کنید اعصابم داره خورد میشه...گفت میخوای کانالو عوض کنم؟! گفتم اره اگه میشه ممنون... دکتر که خندش گرفته بود گفت تموم شد.
عمل نزدیک 40 دیقه طول کشید 11 بخیه داخلی و 13 بخیه از رو خورد...
از روی تخت بلند شدم ولی همچنان دستم سنگین و بی حس بود .اولین چیزی که نظرمو جلب کرد سوراخی که بود که روی ناخن شصتم ایجاد کرده بودن از اون سوراخ ی نخ بخیه رد شده بود و ب اون نخ ی کش متصل بود دستم رو کچ گرفته بودن از زیر انگشتام تا نزدیک ارنجم... علت ایجاد اون سوراخ رو وقتی فهمیدم که جراحم تو ریکاوری بهم گفت این کش رو روزی دوبار باید بکشی ب سمت پایین بعدش سعی کنی با شصت کش رو به حالت کشش دربیاری...چیزی از حرفاش نمیفهمیدم...
دو شب بعد از عمل تو بیمارستان موندم و بعدش مرخص شدم 14 روز دستم تو گچ بود بعد 14 روز بخیه ها رو کشیدم و از گچ بیرون اوردن.. اما بعدش فیوزیوتراپی شروع شد ...از سختیای فیوزیوتراپی-آتلی ک بعد از کلی برق و اشعه سوهان روحم بود بگذریم الان که شش سال از اون قضیه میگذره خدارو شکر میکنم بابت این عضوم رو از دست ندادم...و دکترم رو دعا میکنم .از شما هم خواهش میکنم که مراقب باشید اتفاق یک لحظس به بی احتیاطی خسارت جبران نشدنی به بار میاره...
ببخشید که اذیتتون کردم.
قربان شما حانیه
سلام
حانیه جان
خدا بهت رحم کرده خیلی شیطونیا خدا را شکر که به خیر گذشته
سلام عزیزم!
آره خیلی.. هرچی شکرش کنم فک میکنم کمه...
آبجی!شیطونی نکردم ...ولی شایدم شیطونی کردم نمیدونم والا.
ممنونم عزیز :-*
خداروشکر که به خیر گذشته Smile
ان شاءالله همیشه تنت سالم و دلت شاد باشه :-*
ღرهاღ نوشته است:خداروشکر که به خیر گذشته Smile
ان شاءالله همیشه تنت سالم و دلت شاد باشه :-*
ممنون عزیزم :-*
برای شما هم همینطور Smile
این واقعی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
دلم ضعف رفت بابا
وای من اگه جای تو بودم مرده بودم اصلا تحمل درد ندارم


آخی خدا خیلی رحم کرد منم یه بار خدا خیلی بهم رحم کرد بین این دنیا و اون دنیا معلق شدم در عرض چند دقیقه ولی خدا بهم کمک کرد تا جوون مرگ نشیم Wink